|
من یه آدم دیوانه ی نا آرومم که خودم دوست دارم واسه خودم دردسر درست کنم. انقدر حساس شدم که دیگه حاله خودمم دارم بهم میزنم. تو این چند وقته کارای عجیب غریب زیاد کردم. انقدر زیاد که باورشون واسه خودمم سخته. اولیش دعوای سخت با اعضای خانواده بود. تو این که من پسر خوبی واسشون نبودم هیچ شکی نیست ولی این دفعه حرفشون زور بود. منم کلاْ با حرف زور مشکل دارم حتی اگه اون حرفو پدرم یا مادرم بزنه. نتیجه چی شد؟؟ یه تصمیم احمقانه از طرف سمیر!!! هر چیزی که مال پدر و مادر خانواده بود رو بهشون تحویل دادم. سند خونه های کرج. ماشین. پول. همه چی. وسایلمو جمع کردم و سه روز خونه مریم بودم. توی یکی از محله های جنوبی تهرون خرابشده با ته مونده ی پولی که از مغازه اراک برام مونده بود یه خونه اجاره کردم و یه ذره وسایل لازم واسه زندگی خریدم. یه روزنامه همشهری خریدم و آگهیای استخدامشو زیر و رو کردم و آخرش توی یه مغازه کیف و کفش فروشی تو ولیعصر مشغول به کار شدم. خیلی خنده داره. واقعاْ خنده داره. فکر کنم یه فصل جدید از زندگی رو دارم شروع میکنم. این قسمتاشو تا حالا تجربه نکردم. چقدر با این مدل زندگی غریبه ام. من کل هفته پیش رو با فقط و فقط ۱۰ هزار تومن گذروندم!!!! اما عادت میکنم. یعنی باید عادت کنم. همونجوری که قبلاْ هم به مدلای دیگه عادت کردم. من باید بتونم. یه کم از خونه جدیدم بگم. یه محله قدیمی و سنتیه که آدماش خیلی جالبن. خونه جدید سه تا اتاق داره و آشپزخونه و حموم و دستشویی توی حیاطه. قبل از من یه خانوم پیر اینجحا بوده که انصافاْ با سلیقه بوده. یه باغچه داره مثل بهشته. ۶ تا گل آفتابگردون بزرگ و خوشکل همراه یه عالم لاله عباسی و بنفشه. دیوار کنار باغچه هم با یه دونه از این گیاهای چسب انگار نقاشی شده. سبزه سبز. روبروی خونه هم یه پارکه. خلاصه که تحول عظیم شروع شده. شاید همین روزا دیگه وقتش بود. زیاد هم ناراضی نیستم. یه ایرانسل خریدم و خط قبلیم هم خاموشه. فقط مریم و فری ازم خبر دارن. جون سمیر فقط اگه اینجا رو خوندین نصیحت نکنید. واسه انجام کارای اخیر دلایلی داشتم که حداقل تونستن خودمو راضی و قانع کنن. راستی کامپیوتر هم ندارم. واسه همین یه کم سخت به اینترنت دسترسی دارم. آخه طی اون شور حسینی لپ لپ ( لپ تاب نازنینم) رو هم تحویل خانواده محترم دادم. این طرفا هم کافی نت یه چیز هضم نشده هستش. ته تکنولوژی محله جدیدمون یه ویدئو کلوب هستش که تازه دی وی دی هم نداره!!! واسه وی اچ اس و سی دی هم باید شناسنامه تحویل بدی و بگیری!!! ایشالا یه روز میام و مینویسم که چی شد که اینجوری شد. این چند وقته خیلی به نوشتن احتیاج داشتم ولی امکانات نداتشتم. واسه همین همشو روی کاغذ پیاده کردم تا یه روز سر فرصت اینجا بنویسمشون. چقدر دلم واسه اینجا و آدماش تنگ شده. هیچ وقت باور نمیکردم ولی این محیط مجازی و آدماش جزئی از زندگیم شدن که نبودشون کلافم میکنه. یه چیزی میگم نخندینا. من بعضی از مخاطبای وبلاگمو که منم ویزیتورشون هستم رو دیدم و بعضی ها رو هم که ندیدم یه تصویر ذهنی ازشون دارم. پریشب خواب دیدم که با هم رفتیم دربند. خیلی خواب جالبی بود. الان هم که اومدم اینجا دارم روده درازی میکنم وقت ناهارم بود. برم یه چی بزنم به بدن که نیم ساعت دیگه اوستا با دسته جارو دم در مغازه منتظرمه. ببخشید اگه نتونستم بعد از این همه غیبت به کسی سر بزنم. ایشالا جبران کنم. کیس یو آل :* :* + نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 12:27 توسط سمیر |
و من برگشتم تهران!! مسافرت سه روزه کیش، ۵ روز طول کشید که خیلی خیلی واسه ریکاوری عالی بود.زیاد گشت و گذار نکردیم ولی خیلی خوب بود. یا خواب بودم و یا لب آب سیگار میکشیدم ولی خوب بود. یه سر هم به دختر خاله محترم و شوهرش زدم و کلی دعوام کرد که چرا نرفتیم خونه اون و رفتیم هتل. کلاْ خیلی خوب بود واسه تغییر اون جو متشنجی که داشتم. یکشنبه اومدیم تهران که یه اتفاق غیر منتظره افتاد. بعد از ظهر سیما زنگ زد و گفت بیا میخوام ببینمت!! رفتم در خونه دنبالش و با هم رفتیم کافه ویونا. قضیه فقط دلتنگی بود و میخواست کادوی تولدم رو با یه ماه تأخیر بهم بده. منم کادوی تولدش رو بهش دادم و بعدش یه کم تو خیابونا چرخیدیم و شام خوردیم و رسوندمش خونه و خودمم رفتم خونه مریم. دیدنش خیلی لذت بخش بود. نمیدونم چرا ولی حضورش حتی در حد دقیقه هم بهم انرژی میده. اونشب مثل یه بمب در حال انفجار بودم و فقط منتظر بودم یکی یه برنامه ای پیشنهاد کنه به صورت ییهو اینهمه انرژی رو آزاد کنم که امیر بهم زنگ زد. گفت پایه ای بریم شمال. بدون اینکه بپرسم کی و کجا و با کی گفتم آره!!!!! گفت من الان ( ۳ بامداد دوشنبه!) با مژده و تینا و پانی از اراک راه میفتم میام تهرون که از اون طرف بریم شمال. به مریم گفتم برنامه تو چیه گفت منم فردا میخوام با یه سری از بچه ها برم شمال. اگه میتونین تا بعد از ظهر صبر کنید که با هم بریم. امیر و بچه ها که رسیدن تهران اومدن خونه مریم و یه کم خوابیدن و یه چیزی خوردیم و تا برنامه دوستای مریم هم جور شد و همه با هم راه افتادیم سمت شمال. من و امیر و مژده و تینا و پانی تو یه ماشین و مریم و لادن و محمد و حمید و افسانه هم تو اون یکی ماشین. خدا رو شکر اونقدرا هم به ترافیک نخوردیم و فقط نرسیده به آمل یه اتوبوس توی تونل خراب شده بود و دو ساعت معطل شدیم. نزدیکای ساعت ۲ شب بود که واسه شام رفتیم نارنجستان. باورتون نمیشه چقدر شلوغ بود!!!!! من تا حالا نارنجستان رو انقدر شلوغ ندیده بودم. بی اغراق حد اقل ۵۰۰ نفر تو تراس رو به دریا بودن فقط!!!!! جای همگی خالی واسه غذا رفتیم رستوران سنتیش که دیدیم اِ آشنا میبینیم. مونا و سمیرا و سحر ، سه تا از بچه های دانشکده فرانسه بودن. شما اینجا چیکار میکنید و ما اینجا چیکار میکنیم و برنامتون چیه و از این حرفا که گفتن خودشون سه تایی اومدن و تازه هم رسیدن و هنوزم هیچ جا مسقر نشدن و اینگونه شد که اونا هم به ما پیوستن. فکر کنم باید برم سند این ویلای نوشهر رو به نام خودم بزنم! اگه من نرم اونجا سال به سال کسی سر بهش نمیزنه. نمیدونم انزلی چی داره که مادام ـ موسیو هر کاریشون کنی میرن اونجا و نمیان این طرف. ویلای نوشهر یه کم تو دل جنگله و قبلاْ واسم تجربه شده بود که وقتی با بچه ها میرفتیم اونجا همه غر غر میکردن که اینجا چرا آدم نیست و چرا رستوران این نزدیکیا نیست و هزار بامبول دیگه که اعصاب آدم رو میریخت به هم. این دفعهخواستم یه کمی همه رو اذیت کنم و به کسی نگفتم که کلید ویلا پیشمه و فقط امیر و مریم میدونستن که اونا هم سوتی ندادن و قرار شد بریم چند جا رو ببینیم و یه کم از قیمتا سرشون سوت بکشه که وقتی رفتیم اونجا قدر عافیت بدونن :)) . رفتیم دو سه جا رو دیدم و انقدر قیمت بالا بود که چند تا از بچه داشتن پشیمون میشدن و میخواستن برگردن. کمترین قیمتی که تونستیم پیدا کنیم واسه جایی که ۱۳ نفر آدم و سه تا ماشین توش جا بشن! و تر و تمیز باشه و مشکلی هم نداشته باشه یه جا بود که میگفت شبی ۳۵۰ تومن ولی تا ۲۸۰ تومن هم قیمت رو آوردیم پائین!!! تا نزدیکای ویلا چند جای دیگه رو هم دیدیم که زیاد دلچسب نبودن و همه قیافه هاشون آویزون بود که به هوای قیمت کردن یه جای دیگه رفتیم دم در ویلای خودمون و کلید انداختم و درو باز کردم و دیدن داشت قیافه جماعتی که شگفت زده منو نگاه میکردن و بعدش کلی به خودشون خندیدن که اینهمه اسکل شدن و بعدش منو زدن که اینهمه اسکلشون کردم و بعدش همه رفتیم تو و بعدش عشق و حال شروع شد! جای همه خالی کلی خندیدیم و اصلاْ هم نزاشتیم بارون و هوای ابری و یه کمی سرد ناراحتمون کنه. و خلاصه اینکه "ارتحالیدیز" بسیار لذت بخش بود و دوست داشتنی. امروز صبح هم از جاده چالوس برگشتیم و خدا رو شکر بازم ترافیک نبود. و جا داره اینم بگم که من چقدر این آش رشته هایی که بعد از کندوان میفروشن رو دوست میدارم. اگه مسیرتون اون طرفی بود سعی کنید از دستش ندین که خیلی معرکه هستش. کف نوشت۱: اتفاقاتی که به خاطرش رفتم کیش، باعث شد یه سری رابطه هایی که چند وقتی بود باهاشون مشکل داشتم قطع بشه. وقتی دیدیم اینجوری شده از آب گل آلود ماهی گرفتم و کیش که بودم خودم رو زدم به نفهمی و با هرکس دیگه ای که با اون جماعت در ارتباط بودن و باهاشون حال نمیکردم و قصد فضولی هم داشتن، قاطی کردم و به نوعی یه غربال درست و حسابی داشتیم. کف نوشت ۲: اومدم تهران زنگ زدم و از مینا به خاطر حرکات اون روزم معذرت خواهی کردم ولی گفتم که دیگه نمیتونم هیچ جور رابطه ای باهاش داشته باشم و بهتره که همه چی حتی کوچکترین چیزا هم فراموش بشه. به خاطر یه سری کارای اقتصادی یه سری مدارک دستم داره که قرار شد بعد از تعطیلات بیاد و مدارکشو بگیره و بعدش کلاْ فراموش کنیم که همدیگرو میشناختیم. ولی هنوزم ناراحتم که چرا باید ۵-۶ سال دوستی به جایی برسه که اینجوری تموم بشه. حیف.... . کف نوشت ۳: میدونم که دوای دردم مسافرت و تفریح و این چیزا نیست و چیز دیگه ای هستش. ولی نکته اینه که من با اون چیز دیگه هنوز یه کم مشکل دارم و نتونستم باهاش کنار بیام. شاید باید از نظر ذهنی خودمو بیشتر آماده کنم. شایدم بتونم بدون اون خودمو درست کنم. فعلاْ بازم دارم روی دومی فکر میکنم تا ببینم چی میشه. ................................................................................... دوست جونم شارونا خیلی وقت پیش به یه بازی دعوتم کرده بود که با ببخشید فراوان با یه کم تأخیر بازی میکنم :)) . قراره اول ۱۰ تا چیزی که دوست دارم رو بگم و بعدش ۱۰ تا چیزی که ازشون بدم میاد. خوب اول اون چیزایی که دوست دارم: ۱- خوابیدن بدون استرس اینکه کی باید از خواب بیدار بشم. ۲- گوش کردن یه موزیک خوب ترجیحاْ راک باشه. ۳- هات چاکلت! ۴- وی**سکی گرند مک نیش. ۵- خرید لباس. ۶- رانندگی تو یه جاده سر سبز. ۷- قیمه نذری :)) ۸- سفرای دسته جمعی با دوستام. ۹- تخته نرد (همراه با کل کل باشه بیشتر مزه میده! ) ۱۰- سیگار کشیدنای تنهایی... ! و چیزایی که بدم میاد: ۱- شوخی دستی! ۲- دروغ گفتن به هر دلیلی. ۳- کاری که به خاطرش مجبور بشم از کسی معذرت خواهی کنم. ۴- چتر و دستکش و کلاه. ۵- ترافیک. ۶- بودن تو جمعی که زیاد میخوابن( غیر قابل تحمله که تو بیدار باشی و چند نفر خواب باشن ). ۷- دختر سفید با موهای بور و چشم رنگی! ۸- غذا خوردن تو مهمونیای خیلی رسمی :(( ( با این یکی خیلی مشکل دارم. سختمه با شخصیت غذا بخورم!!!) ۹- بدقولی در مقیاس وسیع ! ۱۰- .....!!!!!! ( این یکی یه ذره ایت تین پلاسه. نگم بهتره ولی خیلی باهاش مشکل دارم :)) ) منم به پرنسس تازه کوچ کرده پیشنهاد میکنم که اگه دوست داشت و وقت هم داشت این بازی رو انجام بده.هر کس دیگه ای هم دوست داشت این بازی رو انجام بده همین الان از طرف من دعوت به بازی میشه!! + نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387 5:57 توسط سمیر |
هر چی زمان بیشتر میگذره من بیشتر این مسئله رو باور میکنم که جنبه ی آرامش رو ندارم. این چند روزه فقط دعوا کردم و به این و اون گیر دادم. در اثر این حرکات وحشیانه ، رابطه ام با مینا به طور کامل قطع شد، رابطه ام با محسن به طور کامل قطع شد، رابطه ام با لیلا به طور کامل قطع شد، با همه اعضای خانواده دعوام شد، سه روزه که اومدم خونه مریم و هیچ کس ازم خبر نداره. شک ندارم اگه فرزاد جلوم رو نگرفته بود مینا رو میکشتم. اون لحظه هیچ چیزی برام مهم نبود و فقط به هوای اینکه یه بلایی سرش بیارم رفته بودم پیشش. دقیقاْ همون کارایی رو کرده بود که من روشون حساس بودم. وقتی با فری رفتیم خونه مریم و آروم شدم دیدم واقعاْ هیچ کدوم از این آدما ارزششو نداشتن که منو ناراحت کنن ولی هنوزم وقتی عصبی میشم نمیتونم خودمو کنترل کنم. هنوزم وقتی عصبی میشم یه آدم عوضی ام که همه کاری ازش برمیاد. جداْ اگه یکی از کارای این چند روز من فیلمبرداری میکرد و بهم نشون میداد باورم نمیشد که این آدم منم!! واقعاْ کارام بچه گونه و خنده دار بود. مینا رو از ماشین نوشین پیاده کردم و داشتم به زور مینداختمش تو صندوق عقب ماشین که فرزاد نذاشت. منی که همیشه شعار میدادم خاک بر سر پسری که دست روی دختر بلند کنه دقیقاْ از پاسداران تا رودهن پشت فرمون داشتم مینا رو میزدم!! همه قبول داشتن کاری که کرده بود بد بود. خودشم اینو قبول داشت. با آبروم بازی کرده بود. کاری کرده بود که از نظر من غیر قابل بخشش بود. فقط میتونم بگم خدا دوستم داشت که فرزاد کنارم بود چون به قصد این بردمش رودهن که بکشمش.دستام دور گردنش بود و داشتم خفه اش میکردم. واقعاْ قدرت فکر کردنمو از دست داده بودم و فقط وقتی به خودم اومدم که فری پرتم کرد توی استخر باغ!! از آب که اومدم بیرون نیم ساعت تو بغل فرزاد داشتم گریه میکردم. چقدر ضعیف شدم. چقدر احمق شدم. با یه فاجعه فقط چند ثانیه فاصله داشتم. نمیدونم چه خبر شده که فرزاد و مریم گیر دادن که تهران نمونم. واسه فردا بلیط گرفتن و سه تایی قراره بریم کیش. حالم داره از خودم به هم میخوره. برام دعا کنید. خیلی وقت بود که داشتم روی کنترل کردن خشمم کار میکردم ولی..... . فقط برام دعا کنید. + نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387 21:3 توسط سمیر |
دیشب بالاخره اومدم تهران. عجب هفته ی اکتیوی داشتم!! جمعه هفته پیش رفتم اراک و سارنگ رو دیدم. چقدر خوشحال کننده بود دیدنش. وقتی تو لابی هتل دیدمش بی اغراق یکی دو دقیقه همدیگرو بغل کرده بودیم و دلمون نمیومد از هم جدا بشیم. چقدر تپل شده بود بی شرف. فرداش هم با هم رفتیم دانشگاه و کلی آتیش سوزوندیم و من هم کارای اداریم رو انجام دادم و متوجه شدم به خاطر یه سوتی که معلوم نیست از طرف کی بوده اشتباهی با یه استاد دیگه صحبت کردم اما الان که درس رو ورداشتم با یه استاد دیگه هستش و باید بمونم و با اون استاد هم صحبت کنم و از شانس من استاد جدید فقط آخر هفته ها اراک بود. دیدم اصلاْ حال ندارم بیام تهرون و دوباره آخر هفته برگردم اراک. پس موندنی شدم و سعی کردم برنامه های ویژه ای داشته باشم که کلی خوش بگذره! بعد از دیدن بازی پرسپولیس با اینکه خون آبی در رگهایمان جریان دارد خیلی خیلی حال کردم و با بچه ها ریختیم تو خیابونای اراک و حالشو بردیم. نکته جالب ماشین نمره اصفهان سارنگ بود که جلوی همه ماشینا با پرچم قرمز داشت میرفت!! شنبه تولد سیما هم بود. قبل از اینکه برم اراک نمیدونم چرا، ولی براش کادو خریدم. تا آخرین لحظه ای که داشتم میرفتم اراک هم گذاشته بودمش تو وسایلم ولی دیدم نمیتونم با خودم کنار بیام و برم ببینمش. واسه همین کادو رو گذاشتم تهران و با خودم نبردم. غروب بهش زنگ زدم و تولدشو تبریک گفتم. تشکر کرد و گفت الان خونه نیست. شب که اومد خونه بهم زنگ میزنه و کارم داره. میشد حدس زد جریان چیه و قراره چی بهم بگه ولی از اونجایی که آدمای خاله زنک نفهم هم هستن دیگه نزاشتن کار من به حدس گمان بکشه و خودشون لو دادن جریان رو. یه سری آدم یه سری اراجیف در مورد من و سیما گفته بودن و وقتی میبینن که سیما خودش میخواد با من حرف بزنه و جریان رو بهم بگه ، دست و پاشون رو گم میکنن و سعی میکنن پیش دستی کنن و خودشون زودتر جریان رو بگن. به هر حال اونشب خیلی حرفا زده شد. هم با اون جماعت خاله زنک و هم با سیما. نتیجه هم این شد که به همشون گفتم نه من دوست دارم خبری از کسی داشته باشم و نه اینکه از حرفایی که پشت سرم میزنن ناراحت میشم. پس شما ها هم همتون لطف کنید و اصلاْ به فکر من نباشید. اگه چیزی شنیدین نیاین به من بگید حالا چه اون حرف راست باشه چه دروغ. با سیما هم به این نتیجه رسیدیم که اگر خواستیم از هم با خبر باشیم فقط و فقط به صورت مستقیم با هم حرف بزنیم و از کسی حال و سراغ همدیگرو نپرسیم که از این جریانا پیش بیاد. به خدا دیگه داره حالم از اینهمه آدم دو رو و عوضی به هم میخوره. اونشب سارنگ برگشت اصفهان و منم زیاد حالم خوب نبود و خونه خوابیده بودم که امیر اومد. گفت پاشئ بریم بیرون. گفتم حال ندارم. گفت غلط کردی حال نداری. بچه ها دم در تو ماشین منتظرن. بدو لباس بپوش بریم. رفتیم دم در دیدم مژده و تینا و پانته آ تو ماشینن. چند ماه میشد که ندیده بودمشون. یه کم تو خیابون چرخیدیم و بچه ها تز دادن که اراک نمونیم و یه وری بریم. یه ذره رو تزشون کار کردیم و من زنگ زدم به یکی از بچه ها (شروین) که دانشجوی ملایر هستش و گفتم ما داریم میایم اونطرفی. رفتیم از خونه هم مشروب ورداشتیم و قرار شد که اونم تو راه بخوریم که یه کم کار دزدکی و هیجان انگیز هم تو جاده انجام بدیم :)). امیر پشت فرمون بود و دخترا عقب و منم اون جلو پک پک مشروب میریختم و میدادم بهشون. خلاصه اینکه کلی اونشب پلید شده بودم و اصلاْ ملاحضه اون طفلکیایی که عقب نشستن رو نکردم و دقیقاْ همونجوری مشروب خوردیم که اگه من و امیر با هم تنها بودیم میخوردیم. و جالب این بود که اونا هم هیچ اعتراضی نکردن و پا به پای ما خوردن و این شد که یه شیشه ابسولوت پرتقالی تو یه کم بیشتر از نیم ساعت خورده شد!!!!!! ( راستی اینم بگم که چقدر الکلیات گرون شده!!! کسی باورش میشه ابسولوتی که تا چند ماه پیش ۱۵-۱۶ تومن بود الان شده ۳۵ تومن؟؟؟؟!!!!) بعد از اینکه الکل بازیمون تموم شد آهنگ گوش میدادیم و شلنگ تخته مینداختیم و من روی صدای یکی از این خواننده ها قفل کرده بودم و مسخره اش میکردم میخندیدیم. بین همه بچه ها فقط مژده یه کمی حالش خوب نبود و یه ذره زیاد خورده بود. امیر هم طبق معمول با سرعت نور داشت میرفت و لایی و از این حرفا که ۱۰ کیلومتریه ملایر یه الگانس راهنمایی رانندگی افتاد دنبالمون و بهمون ایست داد. کنار جاده وایسادیم و یه سرهنگ تپل و سن بالا از ماشین پیاده شد و اومد سمتمون. قیافه یارو رو که دیدیم خنده مون گرفت ولی خودمون رو کنترل کردیم و در حد همون لبخند موند. طرف زد به شیشه و اشاره کرد که مدارکتون... . امیر مدارک رو از تو داشبورد در آورد و تا شیشه رو داد پائین که مدارک رو به طرف بده بوی تند الکل زد تو صورت یارو :)) . سرهنگه یه نگاه عاقل اندر نمیدونم چی چی به ما انداخت و داشت به امیر میگفت که چرا انقدر تند میری و از این حرفا که تو همون حالت مژده حالش بد و شد و در ماشین رو باز کرد و کلشو برد بیرون و در حالی یارو داشت با امیر هنوز حرف میزد اونم از این طرف داشت بالا میاورد :)). ما ها هم هنوز داشتیم جلوی خندمون رو به خاطر قیافه کرفس سرهنگه میگرفتیم دیگه نتونستیم و با دیدن این صحنه زدیم زیر خنده. انقدر بلند بلند خندیدیم که خود سرهنگه هم خنده اش گرفته بود. مدارک رو گرفت و گفت این ۱۰ کیلومتر رو برو و توی اولین میدون شهر جلوی کیوسک نیرو انتظامی وایسا. خودشم پشتمون راه افتاد. تو راه دیدم اگه کار به نیرو انتظامی بکشه خراب میشه و قضیه اینکه شما با هم چه نسبتی دارین و چرا مستین و از این حرفا پیش میاد. یه کم فکر کردیم و بعدش به شروین زنگ زدم و گفتم پاشو بیا دم در ترمینال ملایر. یه کم سرعتمون رو بردیم بالا و از میدون هم رد شدیم و دم ترمینال سریع دخترا پیاده شدن و با ماشین شروین رفتن و من و امیر هم پیچیدیم توی ترمینال پارک کردیم که یارو با آژیر و چراغ گردون اومد کنارمون وایساد. گفت دخترا کوشن ؟؟ گفتیم دختر؟؟ کدوم دختر؟؟ سرهنگه آدم خوبی بود و از این عقده ایا که دوست دارن گیر بدن نبود. این حرکتو که دید انگار از این که از این بچه گولاخا که هول میکنن نبودیم خوشش اومد و گفت شما خیلی تخلف داشتین. مشروب و دختر و سرعت و حرکت مارپیچ و .... . ولی من فقط براتون سرعت و حرکت مارپیچ رو مینویسم و ۴۰ تومن جریمه میشین و امشب ماشین میخوابه تو پارکینگ و فردا صبح با قبض پارکینگ و جریمه پرداخت شده میاین دفتر من. دیدم کاریش که نمیشه کرد و از اینکه خودمونم بخوابونن تو پارکینگ خیلی بهتره و خوشحال با دستای خودمون ماشین رو به مأمور پارکینگ تحویل دادیم و رفتیم خونه شروین و کلی تا صبح به این جریان خندیدیم. صبح رفتیم جریمه رو پرداخت کردیم و رفتیم دفتر یارو و تازه اون موقع فهمیدیم که طرف فرمانده پلیس راه اون محور بوده و یه جورایی غول مرحله آخر به حساب میومد و اگه میخواست درست حسابی گیر بده دهنمون سرویس بود. تا دیدمون خنده اش گرفت و یه کم حرف زدیم و بهمون حرفای آموزنده ! زد و گفت برین ماشین رو تحویل بگیرین. داشتیم میرفتیم گفت راستی حال اون خانوم بهتر شد؟؟ با خنده گفتیم بله و رفتیم و ماشینو گرفتیم. تا دم غروب تو ملایر چرخیدیم که پانی گفت امشب چندتا از دوستام که دانشجوی همدان هستن تولدشونه و مهمونی گرفتن. میاین بریم؟؟ قربونش برم بچه ها هم که همه پایه و این شد که رفتیم به سمت همدان. شب رسیدیم اونجا و رفتیم خونه دوست پانی و کلی تو مهمونی اونا هم شیطونی کردیم و شلوغ کردیم. شب همون جا خوابیدیم ، البته خواب که چه عرض کنم!! ولی به هر حال نزدیکای ظهر راه افتادیم سمت اراک و شب در خدمت بچه ها بودیم که از این غیبت ناگهانی و طولانی مدتمون بسیار شاکی بودن و انگ پیچوندن بهمون میزدن :)). سه شنبه تا بعد از ظهر همه خواب بودیم و وقتی بیدار شدیم تصمیم گرفتیم که حتماْ یه کار مفید انجام بدیم. پنج تا پسر بودیم و سه تا دختر و دو نفر کم داشتیم که دوتا ماشین کامل بشیم!! پس زنگ زدم به شقایق و مهسا و بعد از تکمیل شدن ظرفیت به سمت آب گرم محلات راه افتادیم. از قدیم اونجا یه آشنا داریم که خیلی آدم خوبیه و این سوئیتای آب گرم رو بدون اینکه بخواد از شجره نامه همه با خبر بشه اجاره میده!! رفتیم پیش همون آقای مهربون و همگی از بودن توی اون محیط فرهنگی ـ تفریحی ، لذت مکفی بردیم!!! چهارشنبه صبح فرزاد هم از تهران اومد اراک و دیگه با حضور پدرخوانده ، خانواده کرلیونه تکمیل شد و نزدیکای ظهر بود که یه ماشین به اون دوتا ماشین قبلی اضافه شد و همه با هم رفتیم باغ یکی از بچه ها که نزدیکای تفرش بود و واسه شب جای همگی خالی بساط جوجه رو تو باغ راه انداختیم و کلی کیف کردیم. توی همه این چند روز دوتا نکته خوب وجود داشت که بهم نشون میداد دارم میرم به سمت اون چیزایی که از قبل تصمیم گرفتم و از این بابت خیلی خوشحالم. یکی اینکه تو کل این یه هفته کسی خلافی بیشتر از مشروب نداشت. شاید درکش واسه همه راحت نباشه اما من تا حالا اینو تجربه نکرده بودم که به مدت یک هفته به طور مطلق عشق و حال کنم، اونم توی محیط های مختلف ولی کسی خلاف نکنه. خیلی خوب بود. و از اینم خوشحالم که بچه هایی که داشتن به شدت خلاف میکردن هم به میزان چشمگیری کمش کردن یا حداقل این بود که توی این یه هفته ای که من اونجا بودم به خاطر من کاری نکردن و این یعنی خوب. نکته دوم برمیگرده به یه تصمیمی که عید گرفتم. الان میبینم که تا حدودی دارم بهش نزدیک میشم. اینکه روی خودم کار کنم تا اتفاقات و رفتار محیط زیاد روی رفتار و احوالاتم تأثیر نزاره. اتفاقی که شنبه افتاد و حرفایی که در مورد من و سیما زده شد و حرفایی که با خود سیما زدم، قبلاْ میتونست دوهفته بهمم بریزه و کلی فکرای عجیب و غریب بیاره تو ذهنم ولی این دفعه خیلی راحت با جریان برخورد کردم و نزاشتم حجم زیادی از جریانات فکریم رو اشغال کنه و به همین خاطر هم بهترین کار ممکن رو انجام دادم و خیلی راحت همه حرف و حدیث ها تموم شد. چه حس خوبیه وقتی میبینی یه کاری رو خواستی و تونستی انجامش بدی. یه چیز دیگه ای هم که یادم رفت بگم انرژیه فوق العاده من تو این چند روز بود. یه کم غیر عادی اکتیو بودم یه جوری که دیگه بچه ها التماس میکردن و میگفتن سمیر تورو خدا بشین چرا انقدر ورجه وورجه میکنی :)) . ولی فقط کافی بود بعد از همه این التماسا فقط یه آهنگ شاد میشنیدم و اون موقع بود که دیگه کسی نمیتونست جلومو بگیره. راستی من این آهنگه پارمیدای ساسی م.ا.ن.ک.ن رو چقدر دوست میدارم. خیلی جالب انگیز ناکه ! دوست جون عزیزم ، شارونای گلم ، دعوتم کرده به بازی و قراره یه جمله ۶ کلمه ای بگم: من عاشق سبک جدید زندگیم هستم! و انگار قراره که ۶ نفر هم از طرف من به بازی دعوت بشن. تا اونجایی که یادمه دلای دوست داشتنی و یه زن نازنین از این بازیا نکردن که من دعوتشون میکنم و اگه حس و حالشو داشتن و وقت هم داشتن و دوست هم داشتن بازی کنن. ولی چون بیشتر از این یادم نمیاد که کسی بازی نکرده باشه ، همه اونایی که میان اینجا و تا حالا این بازی رو انجام ندادن از طرف من دعوت میشن به بازی :)) . کف نوشت۱: این قالب رو خیلی دوسش میدارم و حس خوبی بهش دارم. اگه یه موقع اذیتتون میکنه بر من ببخشید ولی وبلاگم بدون این قالب برام غریبه بود و نتونستم تحملش کنم!! کف نوشت ۲: کسی از سلین سابق و فانوس به دست مست فعلی خبری داره؟؟ من نمیتونم صفحشو باز کنم یا اینکه نمیشه یا اینکه اونی که من فکر میکنم درسته؟؟ ولی خدا کنه اونی که من فکر میکنم درست نباشه! + نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387 18:24 توسط سمیر |
|