تبليغاتX
کفتر نامه رسون

کفتر نامه رسون


 فردا دارم میرم اراک یه دوست رو بعد از ۳ سال ببینم. یه دوست از دیار نصف جهان. سارنگ کمتر از یه ترم اراک بود ولی تو همین مدت کم خیلی خوب با هم بر خوردیم و کلی حالشو بردیم. اون دوره زندگیه من و سارنگ و فرزاد فقط و فقط بر پایه الکل میچرخید!!! چه روزایی که سه تایی مست میرفتیم سرکلاس. خیلی دلم براش تنگ شده. چه جنایتایی که با هم نمیکردیم. بعد از اینکه از اراک رفت هم تا یه مدت ازش خبر داشتم. اطراف اصفهان از این دانشگاه های غیر انتفاعی قبول شده بود. یه بار با فری رفتیم بهش سر زدیم. تو دوهفته  با ۶ تا اکیپ مختلف از دخترای دانشگاشون آشنا شدیم. اون موقع ها فرزاد یه مزدای سفید فول اسپرت داشت. بچه های دانشگاشون تا ماشینو میدیدن دیگه فحشمون میدادن. بازم این مزدا سفیده اومد. یه آدمای عوضیه .... ، ......،....... ای هستن!!! یادش به خیر چقدر علی بی غم بودیم اون موقع ها. بعدش هزار و یک اتفاق افتاد که از همدیگه بی خبر بمونم تا الان. اطراف اراک یه جایی هست به اسم شهسواران. باغهای خیلی قشنگی داره اونجا. بابای سارنگ یه باغ اونجا داشت که شده بود پاتوق. این دفعه که زنگ زد گفت هوس کردم بریم اونجا. حیف که فری نمیتونه بیاد. دیروز کارشناس گروهمون از دانشگاه زنگ زد گفت مردکه بیخیال پاشو بیا کارای ثبت نامتو انجام بده. مردم دارن خودشون رو واسه امتحانای پایان ترم آماده میکنن، شما هنوز ثبت نام نکردی. منم دیدم هم فاله هم تماشا. هم میرم سارنگ رو میبینم هم ثبت نام میکنم. گوش شیطون کر انگار همه چی رواله فعلاْ. ما هم شکایتی نداریم :)) .

.....

زنگ که زدم یه مرد گوشی رو برداشت. سهیل بود. بعد از یه مکالمه نه چندان دوستانه قرار شد شب یه جا خارج از اراک بریم که با هم حرف بزنیم!!!!! و مشکلمون رو حل کنیم. بلافاصله زنگ زدم و  یه سری از بچه ها از تهرون راه افتادن به سمت اراک که واسه کنفرانس شب تو اقلیت نباشیم. دم غروب بود که ۷-۸ تا آدم دیوونه با دوتا گونی قمه و شمشیر و چوب و چماق رسیدن اراک!! خودم دیدمشون هنگ کردم. گفتم دیوونه ها مگه اومدین جنگ؟؟ من اصلاْ فکر نمیکنم کار به این جاها برسه. باورتون نمیشه چی جوابمو دادن!!!!!! حسین یه ساک رو کرد که نزدیک به ۵۰ -۶۰ تومن تراول توش بود. گفتم این چیه؟؟ گفت داداش اینم پول دیه شون!!!!!!!!!!! گفتم بیخیال بابا. من فقط نمیخواستم تنها برم اونجا. اگه میدونستم شماها دوزتون انقدر بالاس نمیگفتم بیاین. گفتم جون سمیر یه موقع الکی شر نکنیدا. من میخوام با حرف تمومش کنم. ولی اگه طرف نفهم بازی در آورد بیاین جلو. جون مادراتون نزنید بکشید کسی رو شر بشه برامون. خلاصه اینکه من تا خود شب داشتم به اینا تفهیم میکردم که این کارا فقط واسه تو فیلماس و نکنید از این کارا که بدبختمون میکنید. شب نزدیک ساعت ۱۲ بود که سه تا ماشین شدیم و رفتیم یه دهاتی اطراف اراک به اسم ابراهیم آباد. قبل از رفتن هرچی امین اصرار کرد که منم بیام گفتم نه شما بشین خونه. گفتم ما ها بچه تهرانیم. فوقش مگه چند وقت دیگه میخوایم اینجا باشیم. ولی تو هم بچه اراکی هم اینکه کار و کاسبیت اینجاس. این جماعت هم که داریم میریم پیششون یه مشت لات و لوت نفهمن. اگه بعداْ بخواد واسه تو دردسر بشه من نمیتونم خودمو ببخشم. رسیدیم سر قرار که دیدیم اونا هم ۵-۶ تا موتورن و منتظر ما. دروغ چرا یه کم هول ورم داشته بود که یه موقع اتفاق بدی نیفته. کسی نمیره اینجا. کسی ناقص نشه. اما دیگه اومده بودیم. اونا هم ده دوازده نفر بودن ولی با دید اول اینجور معلوم بود که ما میزنیم! سهیل رو صدا کردم و گفتم میشینیم با هم حرف میزنیم. اگه تونستیم حلش کنیم که هیچ اگه نتونستیم یه کار دیگه میکنیم. فقط اینو به رفیقاتم بگو. اگه اینجا اومدن واسه شر واسه دعوا واسه جنگ ، هر چی هست همین جا تموم میشه. اگه تونستن میزنن اگه نه دیگه کار به بیرون اینجا نکشه. گفت ( نمیدونم چقدر با لهجه اراکی آشنا هستین. ولی همه حرفای سهیل رو با یه لهجه اراکی خنده دار تصور کنید. ببینید چطور بود که من تو اون حالت هم نمیتونستم با شنیدن حرفاش جلوی خنده ام رو بگیر :)) ) گفت اتفاقاْ مُنُم مِخواستُم همینه بِشِت باگُم. یه مشت بِچه قرتی آمِدین اینجُ کتک خوردین نِرین مامور (مامور نه مأمور!! ) خِبِر کنیندا. گفتم نه داداش خیالت راحت. شما مواظب رفیقای خودت باش. گفتم ببین من که اومدم اینجا هیچی واسم فرق نمیکنه. از هیچ احدی هم نمیترسم چون اگه غیر از این بود نمیومدم محل غریب واسه دعوا. هم تو رو میشناسم هم داداشتو. اتفاقاْ داداشت هم من و خوب میشناسه. ( این نکته رو بگم که تو تمام مدتی که داشتیم با هم حرف میزدیم ، یه نیمچه دستم بود و دستم تو جیبم که اگه یه موقع نفهم شد بتونم از خودم دفاع کنم. خدائیش فیلمی داشتیم). اصولاْ لات جماعت احمقن. واسه رام کردنشون فقط یه کار باید کرد. اول یه کم ازشون تعریف کنی و ببریش بالا بعدش با مخ بکوبونیش زمین. گفتم ببین داداش نمیدونم تو این دختر رو چقدر میشناسی. بهت چی گفته که دور افتادی داری به خاطرش همه رو تار و مار میکنی. تریپ این بنده خدا با ما این بوده و این بوده و این. اونوقت سهیل که کلی واسه خودش برو بیا داشته(مثلاْ دیگه.ما از کجا میدونیم شایدم داشته :) ) و اسم و رسم باید بیاد سر دختر شر کنه؟؟ اونم چه دختری؟؟ کسی که الان همه شهر میشناسنش؟؟ بیچاره خبر نداری پشت سرت چی میگن. داری با این کارات جای اینکه خودتو بزرگ کنی بدتر خودتو خوار میکنی. پیش خودم فکر کردم الان که این بابا داره خر میشه بزار با یه تیر دوتا نشون بزنم. هم از سر خودم بازش کنم. هم اینکه یه کاری کنم غیر مستقیم یه انتقام درست و حسابی از عاطی بگیرم که دلم خنک بشه. واسه همینم نزدیک یه ساعت در وصف این جریان واسه سهیل روضه خوندم. هرچی ما حرف میزدیم این بابا بیشتر رام میشد و فقط وسط حرفای من میگفت : "با(با همراه یه تشدید رو ب یه تکه کلام اراکیه که به منظور تعجب فراوانه) باّ چینی راست میگی داش؟؟" یا اینکه با حسرت میگفت: " نیا کن( نگاه کن) چه جور مُخواسته رو گُرده مُ سِوار شه ج.ن.د.ه خانوم." خلاصه ماجرا اینکه ما اونشب رو با سلام و صلوات به خیر گذروندیمش و بدون خونریزی تموم شد. یه نکته جالب از اون شب هم بگم که تا یه هفته بهش میخندیدیم. این کره خرایی که همراه من اومده بودن وقتی میبینن شری در کار نیست و همه چی تموم شده یه زرنگ بازیه اساسی در میارن و با رفیقای سهیل طرح رفاقت میریزن و همون شب ۲۰ گرم تریاک آشغال و قاطی دار بهشون میفروشن :)) . اون شب گذشت و دیگه حرفی هم از اون جریان نشد تا اینکه یه هفته بعدش عاطی بهم زنگ زد. شروع کرد بهم فحش دادن و گفت که تو به سهیل چی گفتی؟؟ ناخودآگاه یه خنده رو لبم اومد و گفتم من با سهیل چیکار دارم؟ اصلاْ این آدم در حد من نیست بخوام باهاش حرف بزنم. گفت این عوضی به خاطر حرفای تو اومده انقدر منو زده که الان یه هفته هستش که نمیتونم از خونه بیام بیرون. گفتم عزیزم حقته. وقتی یکی بهت محبت میکنه جفتک ننداز تا از این بلاها هم سرت نیاد. بعدشم سعی کن قدر خودت رو بدونی و با هر کس و ناکس رابطه نداشته باشی که جرأت کنن دست روت بلند کنن. الانم شما لطف کن تلفن رو قطع کن و دیگه به من زنگ نزن چون ممکنه دوباره پول ازت بگیرم یا اینگه جنستو بالا بکشم. یه چند وقتی از اون ماجرا گذشت و تو این مدت عاطی مطلقاْ با من رابطه نداشت اما رابطشو با امین حفظ کرده بود. تا اینکه یه روز با امین اومدن خونه ما. غذا گرفته و بود و یه دسته گل!! گفت اومدم واسه معذرت خواهی. رابطه دوباره باهاش برقرار شد ولی خیلی خیلی سرد. حتی بعد از اون دیگه نذاشتم تنها بیاد خونه ام و اگه میخواست بیاد حتماْ باید با امین میومد. یه چند وقتی همین جوری گذشت و تو این مدت من مستقیم و غیر مستقیم به امین میگفتم که اصلاْ با حضور این بابا حال نمیکنم. اما انگار فایده ای نداشت و خودم باید یه کاری میکردم که بپیچه. منتظر یه فرصت بودم که خودش اون موقعیت استثنایی رو برام خلق کرد. یه شب خیلی خیلی خسته بودم و بعد از اینکه ۲-۳ روز رو آیس بیدار بودم ، خوابیده بودم که ساعت یک و نیم، دو شب موبایلم زنگ خورد. یکی دوبار بیدار شدم اما انقدر خسته بودم حال نداشتم که نه جواب بدم و نه اینکه موبایل رو خاموش کنم. اما دیدم همین جوری داره زنگ میخوره. با بی حالی خودمو به گوشی رسوندم:

من: هان؟؟!!!

عاطی: سمیر من الان با دوست پسرم!! شمالم...

من: سلامتو خوردی؟؟ خوب من چیکار کنم؟؟

عاطی(با لحنی نزدیک به داد زدن): سمیر این به من گیر داده گه امین دوست پسرته. چرا بهت اس ام اس میده. بیا بهش بگو تریپ من با امین چیه.

من: نفهم جون صد بار گفتم من از داد زدن بدم میاد. اون صداتو بیار پائین. بعدشم به من چه؟؟ 

عاطی: نه به خدا من داد نمیزنم فقط صدای تو بد میاد!! سمیر من الان میزنم رو اسپیکر خودت بهش بگو. باشه؟؟

توی اون لحظه انگار یه جرقه تو مغزم زده شد. انگار یکی گفت این همون لحظه موعود واسه قیچی کردن عاطیه. با یه نیشخند گفتم باشه بزار رو اسپیکر بهش بگم. تا صدای بیپ اسپیکرش اومد گفتم:

"مگه من بهت نگفته بودم دیگه بهم زنگ نزنی؟؟ مگه من نصفه شبی مسؤل بر طرف کردن شک دوست پسر دیوس توام؟؟ چه تریپی با امین داشتی؟؟ هیچی همون موقع که با من ثکث داشتی با اونم داشتی. الانم اگه زبل خان دیگه بهت شک نداره من رفتم بخوابم!!!" 

اینو گفتم وگوشی رو قطع کردم و بعدشم خاموشش کردم و خوابیدم. فردا بعد از ظهر بود که امین زنگ زد خونه گفت تو دیشب با عاطفه چیکار کردی؟؟ گفتم چطور مگه؟؟ گفت هیچی بعد از اینکه تو اون حرفارو بهش زدیبا دوست پسره دعواش میشه و همون شبونه برمیگردن اراک!! امروز صبح اومده اینجا گریه زاری راه انداخته که چرا سمیر اون حرفارو زده؟؟ آبروی منو جلوی دوست پسرم برده!!!! گفتم خوب من که نمیتونستم دروغ بگم :)). اون آدم به من اعتماد کرده بود که میخواسته با حرفای من از شک در بیاد دیگه. بعدشم بهش بگو کو آبرو؟؟ دیدی سلام منم بهش برسون. و این بود آخرین مکالمه من با عاطفه. از اون به بعد دیگه هیچ خبری ازش نشد. هنوز یه رابطه معمولی با امین داره و چند وقت پیش در مغازه دیدمش. واقعاْ هیچی از اون عاطفه نمونده بود. اواخر رابطه ام باهاش هم مواد قیافه اش رو به هم ریخته بود ولی الان.... . یه جورایی آدم دلش به حالش میسوزه. به خاطر حماقتاش که واقعاْ نمیشه همه اونارو اینجا گفت که خود حدیثی مفصل است. امین میگفت قبل از عید نزدیک یه ماه تو یه بیمارستان روانی بستری بوده. فقط امیدوارم که اونم بتونه راهشو پیدا کنه. چون واقعاْ هم خودش حقش بیشتر از اینه، هم خانواده ی خوبی داره.  ایشالا که اونم بتونه یه روزی پاک زندگی کنه.

کف نوشت: بعد از اینکه کلی در دل به ما فحش دادین و گله و شکایت که آی چشممون آی چشممون ، وجدان آگاه و بیدار ! اینجانب دیگه نتونست تحمل کنه و چشم درد شما رو ببینه. واسه همین قالب رو عوض کردیم و فونت را درشت. اما این قالب اصلاْ به دلم ننشسته. هر جا هم میگردم نمیشه یه چیز ننه بابا دار و درست درمون پیدا کرد. همینه که نیازمند یاریه سبزتان هستیم :)) . 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 4:36 توسط سمیر |


میگن اگه حریف قوی باشه ، مبارزه لذت بخشه!! یه حریفه قوی پیدا شده که ارزش مبارزه داره. اینکه قراره سر چی بجنگیم اصلاْ مهم نیست. چیزی که مهمه اینه که باید ببرم تا اون اعتماد به نفس از دست رفته دوباره برگرده. باید ببرم تا حس کنم سمیرم. باید ببرم تا به خودم ثابت کنم همه دارن زر میزنن. همه اونایی که میگن نمیتونی بفهمن که اگه من بخوام همه کاری میکنم. همه چیز رو واسه جنگ آماده کردم. باید بهش ثابت کنم وقتی چیزی مال منه کسی نباید سعی کنه نزدیکش بشه. دارم یه قمار بزرگ رو شروع میکنم. این دفعه دارم سر زندگیم بازی میکنم !!!

این دو روزه یه عالمه هایپر بودم. با اینکه یه نمور سرما خوردم ولی از دیوار راست بالا میرفتم. دیشب پیش مریم بودم.( همون دوست جونم که قبلاْ در موردش گفته بودم. همونی که هر کاری هم براش بکنم بازم یه عمر مدیونشم). یه سر رفتیم پیش رفیقاش. یه جورایی سن بچشون رو دارم ولی با این جماعت کلی فاز مثبت میگیرم. مثل الگو میمونن واسه آدم. آدمای موفقی هستن که واسه رسیدن به موفقیت تلاش کردن و نتیجه گرفتن. تصور اینکه من لای اون همه دکتر ، مهندس چیکار میتونم بکنم یه کم سخته ولی واقعاْ لذت بخش بود. فکر کنم اخلاقم داره روشون یه کم تأثیر میزاره. با مریم که وارد مجلس شدیم همه مثل آدمای با شخصیت نشسته بودن داشتن در مورد مسائل اجتماعی و اقتصادی و فلسفی و علمی و... گفتمان!  میکردن. یه ساعت بعد از ورودمون به جمع دیدن داشت قیافه اونهمه خانوم و آقای دکتر که داشتن اون وسط قر مکفی به هم پاس میدادن. بعدشم با مریم و صحرا و خاله لادن(دوستای مریم) رفتیم ولگردی!! بچه ها رو رسوندیم خونه و شب خونه مریم موندم. یه کم در مورد اتفاقات جدید و جنگ و این حرفا باهاش مشورت کردم. با کارم کاملاْ موافق نبود ولی مثل بقیه کارام هم مخالفت نکرد. فقط گفت که اگه میخوای این کارو انجام بدی باید ریسک بالاش رو هم قبول کنی. باید به این فکر کنی که حریف قدره و یکی دو پله هم ازت جلوتره. اگه همه فکراتو کردی برو جلو و از زمین خوردن هم نترس. خبر خوب بعدی اینکه سوله شمال فروخته شد و پولش هم به حسابمان حواله شد و سه واحد آپارتمان هم در اطراف تهران خریداری شد. یه قسمتی از پول سوله رو هم برای مخارج جنگ گذاشتم کنار. امشب هم یه جا دعوت بودم به صرف آیس!! که به همشون یه ف.ا.ک گنده دادم و جاش با فرزاد رفتیم ولیعصر آش رشته زدیم به بدن. فکر کنم باید از این به بعد وقتی زنگ زدن فحش خوار مادر بهشون بدم که دیگه جرأت نکنن از این پیشنهادا بدن. هیچ وقت تو عمرم انقدر انگیزه واسه بردن نداشتم. باید بتونم.

....

بعد از اینکه رفتیم اراک یه هفته ای هیچ خبری از عاطی نداشتم تا اینکه یه روز رفتم در مغازه که دیدم عاطی پیش امین نشسته. قیافه اش از شدت خماری داغون بود. وارد مغازه که شدم یه سلام خشک کرد و یه سیگار روشن کرد و خودشو با موبایلش مشغول کرد. نزدیک یه ربع ساکت تو مغازه نشست و بعدش موبایلش زنگ خورد و گفت که باید بره. عاطی که رفت دیدم امین هم یه چیزیشه. گفتم چته قیافه گرفتی واسه من؟؟ انتظار داشتم که عاطی در موردم دری وری گفته باشه اما میخواستم بدونم چی گفته؟؟ گفتم چی شده این دختره چیزی گفته؟؟ گفت آخه احمق جون دوست داری شر واسه خودت درست کنی؟؟ گفتم شر؟؟ مگه من چیکار کردم که شر درست شده؟؟ گفت اینهمه دختر چرا تو گیر دادی به عاطی؟؟؟!!!!! تا اینجای حرفش کاملاْ قابل پیش بینی بود. یعنی شک نداشتم که همچین حرفی میزنه. گفتم من به عاطی گیر دادم؟؟یعنی چه جور گیری دادم؟؟ احیاناْ پیشنهاد ازدواج که بهش ندادم؟؟ حالا چی گفته بهت مگه؟؟ گفت هیچی اومده اینجا میگه که سمیر دیوونه کرده منو. میگه سمیر هی میگه دوسِت دارم و غیر از من نباید با کسی رابطه داشته باشی. میگه تو این چند وقته نمیذاشتی از خونه بره بیرون. گفتم خوب تو چی گفتی بهش؟؟ گفت خوب من تو رو میشناسم. میدونم که همچین کاری نمیکنی. میدونم که داره حرف مفت میزنه ولی سمیری که من میشناسم هیچوقت نمیزاره زیر دین کسی بمونه. گفتم خوب مگه غیر از این بوده؟؟ گفت یه چیزی گفته که من گفتم باید از خودت بپرسم تا مطمئن بشم. گفتم چی گفته مگه؟؟ گفت عاطی میگه من یه مقدار پول به سمیر دادم به علاوه اینکه چند گرم از جنسم دستش مونده. میگه به زور ازش گرفتی و ندادی بهش. اینو که گفت آمپر چسبوندم. گفتم عاطی سه سه بار به نه بار گه خورده همچین حرفی زده. تو هم غلط کردی داری این حرفارو به من میزنی و همون موقع که اینو گفت نزدی تو دهنش. گفت منم که نمیگم حرفشو قبول کردم. فقط میگم کاری نکن که بخواد شر بشه واست. گفتم حالا گفته چقدر پول به من داده؟؟ گفت ۲ تومن. گفتم و چقدر جنس؟؟ گفت پنج گرم. گفتم یعنی من انقدر بدبخت شدم که به خاطر دو و نیم میلیون دستمو جلو اون دراز کنم؟؟ چه فکری کرده پیش خودش که همچین حرفی زده؟؟ فقط تو این چند وقته که خونه من بوده ۲ تومن مک نیش خورده. بعدشم تا حالا پنج گرم جنس یه جا با هم دیده که گه خوری میکنه؟؟ گفت سمیر من میدونم که داره دروغ میگه. اگه اینو دارم بهت میگم برای اینه که حواست جمع باشه این چه جور آدمیه. امروز اومده در مغازه به من میگه امین من اصلاْ نمیخواستم برم خونه سمیر. خیلی تو این مدت دلم واست تنگ شده بود و از این حرفا. ما که از اول میشناختیم این آدمو. مگه یادت رفته قرار بود چیکار کنیم. گفتم نه یادم نرفته ولی یه زری زده باید پاش وایسه. من هنوزم پای همون قولی که به هم داده بودیم هستم ولی این حرفش واسم زور داره.  گفت سمیر از من میشنوی خودتو بکش کنار. این جور که بوش میاد عاطی یه هفته ای هست که با سهیل بر خورده. ( سهیل یکی از این به اصطلاح گنده لاتای اراک بود که من از طریق داداش بزرگش سپهر میشناختمش. ) گفت انگار سهیل تو این یه هفته افتاده بوده دنبال اون جمعی که عاطی پیششون بوده و اون جریان واسش پیش اومده. گفت انگار یکی دو روزه از دوتاشون کسی خبری نداره. بیا بیخیال شو. این دختره ارزششو نداره بخوای خودتو تو دردسر بندازی. اگه جداْ واقعیت رو هم میدیدی حرفای امین درست بود. حالا یکی یه حرفی زده بود. مگه حرفای اون آدم ارزشی داشت؟؟ مگه من اون کارایی که عاطی گفته بود رو کرده بودم؟؟ درستش این بود که میشستیم و به حرفاش میخندیدیم ولی ذهن بیماره یه آدم مصرف کننده واقعاْ نمیتونه درست تصمیم بگیره. اینکه بتونی تشخیص بدی که این راهی که داری میری جز دردسر هیچی برات نداره. به عاقبت هیچی فکر نمیکنی و بعد میبینی که وسط یه فاجعه افتادی. صد البته نباید یادم بره که به اون ذهن بیمار یه ذات سرکش رو هم باید اضافه کرد و اون موقع ببینید که چه شود!!!!! هرچی امین گفت بیخیال. جدی نگیر حرفاشو مگه من گوش میکردم. گفتم مگه نگفته من بهش بدهکارم. فقط میخوام بدهیم رو صاف کنم. زنگ زدم به عاطی اول ریجکت کرد. یه بار دیگه زنگ زدم که یه مرد گوشی رو ورداشت.....(ادامه دارد)

کف نوشت: هنوزم وقتی یاد اون روزا میفتم حالم بد میشه. افسوس لحظه های خوبی رو میخورم که همیشه به خاطر حماقت های رنگ وارنگم از خودم دریغشون کردم. کاشکی آدم یه کم بیشتر قدر خودشو بدونه و یه لحظه از خودش بپرسه که ارزشش رو داره؟؟ به قول یه بازیگری تو یه فیلمی که الان هیچ کدومشو یادم نمیاد!!! آدم باید خودش عاقل باشه :)) .  

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 1:17 توسط سمیر |


پنج روزه کاملاْ اکتیو رو پشت سر گذاشتم. از همه بیشتر درگیر مهمونیه جمعه بودم که خدا رو شکر خیلی خوب برگزار شد. تو این مهمونی یه سری حس ناب رو تجربه کردم. اینکه کسی نه تو مهمونی و نه قبل از مهمونی خلاف نکنه. اینکه همه همفاز باشن. اینکه بدون مصرف کردن چیزی خوش باشیم. اینکه از دسته جمعی مشروب خوردن و رقصیدن لذت ببریم. نمیدونم میتونم اون حس رو منتقل کنم یا نه ولی خیلی برام با ارزش بود. خیلی خوب بود. چهارشنبه رفتم نازی رو دیدم. تو این یه ساله چقدر بزرگ تر شده بود!! فقط یه لحظه برای خرید از ماشین پیاده شدیم که گشت ارشاد به نازی گیر داد. حالا یکی بیاد به اینا حالی کنه که آخه بابا جون این دختره به زور فارسی حرف میزنه اونوقت تو میگی چرا اینور موهات بیرونه و از این حرفا!!!! هر چی بود به خیر گذشت و نتونستن شبمون رو خراب کنن. من فکر میکردم گشت ارشادیا مثل بقیه پلیسا پولکی نیستن ولی انگار هیچ استثنایی وجود نداره! همیشه فکر میکردم که آدمای اطرافم رو خوب میشناسم. یا اگه خیلی خوب هم نشناسم به اون اندازه ای که لازمه میشناسمشون. ولی پنجشنبه فهمیدم که ریدم! تو شناخت آدما خیلی ضعیف تر از این حرفام. فهمیدم که در مورد یه نفر چقدر بد فکر میکردم. انقدر با غرض فکر میکردم که دیگه چشمام هم واقعیت رو نمیدید. فهمیدم که جاده خاکی رو بغل کرده بودم و بیخیال هم نمیشدم و با سرعت نور داشتم عوضی میرفتم. همیشه به خودم میگم کاری نکن که به خاطرش مجبور بشی از کسی معذرت خواهی کنی.  اما پنجشنبه از اون آدم معذرت خواهی کردم. ازش خواستم که واقعاْ منو ببخشه. و امیدوارم که منو بخشیده باشه. خدایا یه قدرتی بهم بده که بتونم صبر کنم تا از همه چیز مطمئن بشم بعد کاری رو انجام بدم. اونوقت اینجوری خرابکاری نمیکنم.

....

اوایل اون دوره ای که عاطی تهران خونه من بود ما مثل دو تا همخونه بودیم که همه نیازهای همدیگرو برطرف میکردیم ولی هیچ تعهدی به هم نداشتیم. به خاطر مصرف مشترکمون هم به شدت از لحاظ احساسی به هم وابسته بودیم ولی تو اوج همین وابستگی هم هیچ تعهدی وجود نداشت. کسی به اون یکی کار نداشت ولی هر وقت به کمک همدیگه نیاز داشتیم دریغ نمیکردیم. بارها شد که کسی مزاحم عاطی بود و من پشتش در میومدم و ... . تا اینکه یواش یواش رفتار عاطفه عوض شد. هم اینکه روی کارها و روابط من حساس شده بود و هم اینکه تقریباْ رابطه اش رو با بقیه دوستاش قطع کرده بود. بیشتر خونه میموند و اگه جایی میخواست بره با هم میرفتیم و اگه من نمیتونستم باهاش برم بیرون برنامه اش رو کنسل میکرد. یواش یواش رفتارش هم عوض شد. کلمات محبت آمیزی مثل اسکروچ و مامان دالتون و گوفی و ... که واسه صدا زدن همدیگه به کار میبردیم جاشون رو دادن به عزیز دلم و برگ گلم و عسلم و قربونت برم و فدات بشم و نه چرا شما من بمیرم و اصرار نکن راه نداره من همین الان مردم و ... . یواش یواش زمزمه هایی به گوش میرسید مبنی بر اینکه کمتر برو بیرون من دلم برات تنگ میشه و دیر نیا خونه من تنهایی میترسم و ... . منم اون موقع ها این تغییرات عاطی رو میدیدم اما بنا به یه سری مسائل اولاْ دلم نمیخواست با کسی رابطه نزدیکتر داشته باشم و ثانیاْ اگه میخواستم همچین رابطه ای داشته باشم نمیخواستم اون شخص عاطی باشه. از طرفی ذهن بیمار دوران مصرف نمیذاشت رفتار درست رو تشخیص بدم و فقط اینو میاورد جلو چشمم که عاطی یه هم مصرفه فوق العاده هستش پس نباید از دستش بدی. این شد که عاطی همون روال رو پیش گرفت و منم عکس العملی نسبت به کارای عاطی نداشتم و بی تفاوت بودم. تا اینکه یه شب بعد از مصرف مشغول فک زدن بودیم که عاطی گفت سمیر یه سؤال ازت بپرسم ؟؟ گفتم یعنی اگه من بگم نه تو نمیپرسی؟؟ :)) گفت نه. گفتم نه بابا چه دختر حرف گوش کنی. حالا بپرس ببینیم چی میخوای بدونی. گفت سمیر تو چقدر منو دوست داری؟؟؟!!! گفتم من پشیمون شدم. دختر خوبی باش و فکر کن که سؤالتو نپرسیدی!! گفت نه حالا که پرسیدم جواب بده. خودمو زدم به کوچه چپ علی خان و گفتم نمیفهمم منظورت از چقدر یعنی چی؟؟ خب تو دوست خوب منی و منم دوستام رو خیلی دوست دارم. گفت خب این دوست داشتنه چقدره؟؟ یعنی منم اندازه بقیه دوستات دوست داری؟؟ اگه من یه چیزی ازت بخوام حاضری اون کارو انجام بدی؟؟ به شوخی گفتم آره فقط گفته باشم آدم نمیکشما!! گفت نه آسون تر از این حرفاس. سمیر تو حاضری به خاطر من رابطه ات رو با بقیه دخترایی که میشناسی قطع کنی؟؟ یه کم جا خورده بودم. با اینکه میدونستم بحث میخواد یه جورایی به اینجا کشیده بشه ولی از اون عاطفه مغرور انتظار نداشتم انقدر رک همچین حرفی بزنه. خودمو جمع و جور کردم و با خنده گفتم کو دختر؟؟ پیدا کردی به منم نشون بده. گفت مسخره جدی دارم حرف میزنم. خب با خانومایی که میشناسی. بازم زدم به فاز شوخی و خنده و گفتم آره عزیزم. اصلاْ الان که دارم فکر میکنم میبینم اولش اشتباه کردم تو اگه بخوای آدم هم میکشم :)) ! خلاصه اینکه اون شب هی من سعی کردم خودم رو بزنم به اون راه و با خنده همه چی رو تموم کنم ولی دیدم نه خیر این تو بمیری از اوناش نیست و عاطی خانوم امشب گیر سه پیچ دادن که بله رو از ما بگیرن. اون شب زیاد حرف زدیم( نزدیک ۴ ساعت. رو آیس بودیم دیگه :))!! ) و آخر جریان به اینجا رسید که عاطی سر من داد زد که تو چرا انقدر نفهمی؟؟ چرا نمیبینی من به خاطر تو خودمو عوض کردم؟؟ منم سر عاطی داد زدم که خوب به من چه مگه من ازت خواستم همچین کاری بکنی؟؟ چی تو من دیدی که فکر کردی من میتونم یا میخوام که دوست پسر تو باشم؟؟ جداْ کجای رفتار من به تو نشون داده که میتونم این کارو بکنم؟؟ ........ آخر اون دعوا به اونجا کشید که عاطی رفت تو اتاق خواب و تا صبح گریه کرد و منم تا صبح سیگار کشیدم و کله سحر وسایلشو جمع کرد که برگرده اراک. گفتم لازم نکرده لات بازی در بیاری. وایسا خودم میرسونمت. دوتایی با هم برگشتیم اراک بدون اینکه تو راه کلمه ای رد و بدل بشه. بعد از اینکه برگشتیم اراک تا یه هفته هیچ خبری از عاطی نشد ......... (ادامه دارد)   

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 11:5 توسط سمیر |


تقویم تاریخ:

دو میلیون سال پیش در چنین روزی نسل تیرانازوروس ها منقرض شد.

دو هزار و ششصد سال پیش در چنین روزی کوروش کبیر تصمیم گرفت یه کمی تفریح کنه. پس با کمبوجیه و بردیا و داریوش رفتن جاجرود ماهیگیری. اتفاقاْ یه قزل ۳۰ سانتی هم گرفتن.

صد و پنجاه سال پیش در چنین روزی الکساندر گراهام بل تصمیم گرفت یه کار مهم انجام بده که بعداْ تلفن رو اختراع کرد.

سی سال پیش در چنین روزی یه نفر تصمیم گرفت یه ملت رو بدبخت کنه که بعداْ ۲۲ بهمن شد.

بیست و سه سال پیش در چنین روزی پدر و مادر من تصمیم گرفتن یه کار مهم انجام بدن که به جامعه بشریت خدمت بزرگی کرده باشن.

بیست و دو سال پیش در چنین روزی اون کار مهم انجام شد و من متولد شدم.

بیست و دو سال پیش یه روز بعد از چنین روزی پدر و  مادر من از انجام اون کار مهم که قرار بود به جامعه بشریت خدمت کنه پشیمون شدن.

چند سال پیش در چنین روزی بیانیه سازمان ملل منتشر شد مبنی بر اینکه پدر و مادر من بزرگترین اشتباه قرن رو به خاطر انجام اون کار مهم مرتکب شدن.

امروز در چنین روزی چقدر همه چیز قشنگتر به نظر میرسه!!!!! 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 7:49 توسط سمیر |


چهار پنج روزی هست که از اراک برگشتم. سفری که قرار بود یه روزه باشه یه هفته طول کشید و بدون هیچ نتیجه مثبتی تموم شد. هیچکدوم از کارایی که تو اراک داشتم انجام نشد و مجبورم یه بار دیگه تو این هفته برم. پنجشنبه و جمعه با یه سری از بچه ها رفتیم یه باغ تو فشم. چقدر یاد قدیما افتادم. دوران کذایی فشم رفتن. ۵-۶ تا ماشین که توشون نزدیک ۳۰ نفر رو قرص بودن. برنامه ای که هر هفته تکرار میشد. توهمایی که همه با هم میگرفتیم. یه موقع همه سر ظهر ماه و ستاره میدیدم تو آسمون. اما این دفعه فقط تفریحات سالم کردیم. قلیون و مشروب و قمار !!! امروز از معدود شنبه های دوست داشتنی بود. اصولاْ با شنبه حال نمیکنم ولی امروز خیلی خوب بود. رفتم تنهایی خرید. خیلی وقت بود که تنهایی خرید نکرده بودم. هرچقدر که دلم میخواست گشتم ومغازه ها رو نگاه کردم و هرچی که دلم میخواست خریدم. یه ذره هم بی جنبه بازی در آوردم و زیادی دلم خواست و زیادی خریدم!!! امروز یه سری خبرای خوب هم در مورد اوضاع و احوال مالی بهم رسید :)) . محمد آقا (مباشر آقای پدر تو شمال) صبح زنگ زد و خبر داد که یه مشتریه خوب واسه اون زمین و سوله ناکام که قرار بود تراوشات مغزیم رو اونجا بریزم بیرون پیدا شده. چند وقتی میشد که واسه اونجا داشتم نقشه میکشیدم. به پدر زنگ زدم گفت خودت میدونی. اگه میتونی با اون پول کار کنی که بگو بفروشه. اگه نه که هیچی. گفتم اگه بشه اونجا رو میخوام رد کنم اطراف تهرون دو سه واحد آپارتمان وردارم. پدر هم اُکی داد و منم الان کلی خوش به حالمه!! یکی از بچه ها تو کرج دارن یه بیست واحدی میسازن. اگه پول اون زمینه تو این هفته برسه هفته آینده میرم سروقت دوست جون و یه حرکت اقتصادیه جدید انجام خواهد شد :)) . امروز یه مکالمه تلفنی خیلی خیلی جدی هم با مینا داشتم. راستش یه ذره از این رفتار شل کن سفت کنش خسته شدم. خوشم میاد همیشه هم یه بهونه واسه کاراش داره. گفتم من الان دارم تلاش میکنم که یه محدوده خاص واسه روابطم داشته باشم. اون آدمایی که از رابطه با من لذت نمیبرن و یا برعکس من از رابطه با اونا لذت نمیبرم و یا به هر دلیلی ادامه رابطه باهاشون باعث بشه آرامشی که الان با بدبختی بهش رسیدم رو بخوام از دست بدم مطمئناْْ از این محدوده بیرون خواهند رفت. رفتاری که تو الان پیش گرفتی هم یه جوری داره به من حالی میکنه که یا تو نمیخوای رابطه ما قشنگ باشه یا من نباید بخوام. پس یا سعی کن رفتارتو عوض کنی یا بهم این اجازه رو بده که تورو بیرون این دایره بزارم. گفتم خسته شدم از کارات. یه روز نقش دخترک عاشق پیشه رو بازی میکنی یه روز حال نداری جواب سلامم رو بدی. هم من میدونم هم تو که رابطه ما دیگه مثل اون اول نیست. دیگه نه من میتونم نقش دوست پسر یا نامزد یا عشق یا هر چیز دیگه تورو بازی کنم نه تو دیگه اون آدم سابقی. پس الان احتیاج داریم به اینکه یه کم نگاهمون رو عوض کنیم. اونم با یه قسمتایی از حرفام موافق بود و با یه جاهاییش مشکل داشت. قرار شد اونم یه کم بیشتر فکر کنه و یه بار تو این هفته بشینیم همه حرفامون رو بزنیم. خبر بعدی اینکه نازی از دبی برگشته و قراره ۶ ماه بمونه ایران :)). نازی خواهر سامان یکی از دوستای قدیمیه. سامان خودش الان نزدیکه ۷ساله که رفته ایتالیا. نازی هم یه سالی هست که واسه درس خوندن رفته دبی. کلی پایه شرارت هم دیگه بودیم. احتمالاْ فردا برم ببینمش. فردا دارم میرم یه سری مقدمات مهمونیه جمعه رو فراهم کنم. اولین تولدیه که بعد از پاکیم میخوام بگیرم. اولین تولد بدون دود آیس. نمیدونم چرا ولی خیلی الکی از همین الان واسه جمعه استرس دارم.

.............

عاطی که بیمارستان بود ما ازش بیخبر بودیم. در واقع یه کمی هم میترسیدیم که بخوایم بریم پیشش. چون همون روز مهسا گفته بود که یه افسر پلیس خانوم هم همراهشه. فقط دورادور از طریق مهسا یه اطلاعی ازش میگرفتیم. بعد از ۳-۴ روز از بیمارستان مرخص شد. یه هفته بعد امین بهم زنگ زد و گفت شب مهمون نداری؟؟ گفتم نه فقط من و فری خونه ایم. گفت شب با عاطی میایم اونجا. گفتم نه بابا دوباره از اینجا رونده از اونجا مونده شده اومده سمت ما؟؟ گفت قراره شب بیاد جریان رو تعریف کنه. شب عاطی و امین اومدن دوباره بساط آیس محیا شد و عاطی خانوم افتاد رو دور فک زدن. گفت که حمید یکی از دوستای خانوادگیشون بوده!! که اون شب ساعت ۳ بهش زنگ میزنه که من فردا میخوام برم سربازی بیا قبل از رفتن ببینمت!! عاطی خانوم هم فقط از روی دلسوزی میره که ببینه طرفو. دم در خونه که میرسه زنگ میزنه و حمید میاد پائین. یه کم دم در حرف میزنن که حمید میگه اینجا زشته ممکنه همسایه ها ببینن. به همین دلیل میره داخل خونه که دوستای حمید که اونجا بودن تا عاطی رو میبینن میان که خفتش کنن و اونم به خاطر اینکه از دستشون در بره از تراس طبقه دوم میپره پائین و میفته روی شیشه نور گیر خونه بقلی. طبق اطلاعاتی که امین بعداْ از یکی از همون بچه هایی که اونشب تو اون خونه بود گرفت همه حرفای عاطی درست بود و فقط یه نکته مبهم وجود داشت که اونم فاصله ۴ ساعته بین ساعت ۳ که عاطی میره اونجا تا ساعت ۷ که از تراس میپره پائین :)) . اما هرچی که بود و این دختر هرجوری هم که بود و ما هر فکری که روش داشتیم باید اینو بگم وقتی با اون وضعیت دیدمش خیلی زیاد ناراحت شدم. رگ و تاندون دوتا از انگشتای دست چپ و رگ دست راست و رگ پای راستش پاره شده بود. طفلی دست چپش تو آتل بود و دست و پای راستش هم پانسمان داشت و بخیه و از این چیزا. این اتفاق و دردی که کشیده بود و اون همه عمل و بخیه و خونریزی از یه طرف و نسخ شیشه ای که تو این دو هفته کشیده بود از طرف دیگه باعث شده بود قیافش کاملاْ به هم بریزه. میتونم بگم از اون دختر خوشکل که با راه رفتنش هم دلبری میکرد هیچی واقعاْ هیچی نمونده بود. یه جورایی آدم دلش به حال عاطی میسوخت. تو اینکه دختر خوبی نبود هیچ شکی نبود ولی اونقدرها هم بد نبود که اینجوری تابلوی خاص و عام بشه. بی اغراق هر جا مینشستی یه حرفی از این جریان بود. ارتباطمون با عاطی تقریباْ دوباره مثل سابق شده بود. بازم هفته ای ۳-۴ شب با هم برنامه داشتیم.  نزدیک دو سه هفته با همین روال گذشت. تو این دوسه هفته نکته ای که خیلی به چشم میومد نزدیک شدن بیش از اندازه عاطی به من و امین بود. ما هم نمیدونم چرا و نمیتونم فقط به پای حس انساندوستی بزارم ولی سعی میکردیم که هر کاری از دستمون بر میاد براش انجام بدیم. توی اون مدت میتونم بگم اون روی مهربون عاطی هم رو شد. توی اون دوره عاطی هرچی دوست و آشنا داشت رو گذاشت کنار. مثل قدیم دو دره بازی در نمیاورد. و اینم باید بگم که بین ما هیچ گونه رابطه عاطفی و عشقولانه هم وجود نداشت. یه رفاقت معمولی. کاملاْ معمولی. قضیه مالی هم همیشه رعایت میشد. خوب عاطی به خاطر اینکه بیشتر پیش من بود خیلی به من نزدیک شده بود. چون به خونه گفته بود میخواد چند وقت بره تهران که تو اراک کسی نبیندش. به همین خاطر عاطی یه ماه پیش من بود. اراک خونه من میموند و اگه میخواستم برم تهران هم با من میومد و میرفتیم خونه من. اما امین به خاطر مغازه کمتر وقت داشت با ما باشه. از طرفی من و عاطی بیشتر از امین آیس میکشیدیم و اون چند وقت یه بار با ما میکشید. این نزدیک شدن تا جایی پیش رفت که یواش یواش عاطی به دخترایی که من باهاشون رابطه داشتم حساس شده بود!! جرأت اینو نداشت که علنی اعتراض کنه که چرا اینا زنگ میزنن چون میدونست خیلی راحت بهش میگفتم به تو ربطی نداره ولی یه جور دیگه ناراحتیشو نشون میداد. اینکه مثلاْ میگفت فلانی چی میخواد ازت امروز بار پنجمه داره زنگ میزنه. یا اینکه چرا فلانی فقط شبا بهت زنگ میزنه؟؟ یا اینکه گیر میداد بزار صدای این یکی رو بشنوم و یا اینکه رو هرکی یه عیبی میزاشت. یه بار هم یه حرکتی کرد که یه دعوای مفصل با هم داشتیم. یه بار یکی از دوستام (پسر) زنگ میزنه خونه تهران و عاطی گوشی رو برمیداره. سراغه منو میگیره و عاطی میگه خونه نیست. رفیق ما میگه شما؟؟ عاطی هم میگه من همسرشون!!! هستم. دوستم تشکر میکنه و میگه من با همراهش تماس میگیرم. زنگ زد به موبایلم و یه کم حال و احوال کردیم و گفت سمیر زنگ زدم خونه خانومت گوشی رو برداشت!!!!!!!!! منو میگی صدام در نمیومد. گفتم کی؟؟ گفت خانومت دیگه. راستی بی معرفت تو ازدواج میکنی نباید به ما خبر بدی. گفتم بیخیال بابا ازدواج کیلو چنده. یه جورایی جریان رو ماله کشیدم و گفتم بچه ها خونه بودن خواستن اذیتت کنن. نه بابا از این خبرا نیست. وقتی رفتم خونه به عاطی گفتم تو به چه حقی همچین حرفی زدی. چه دلیلی داره به کسی که نمیشناسی اینو بگی؟؟ و اون شب یه دعوای حسابی داشتیم با هم. روزهای من و عاطی با همین روال و به همراه مصرف زیاد آیس همینجوری گذشت و گذشت تا اینکه اون اتفاقی که نباید میفتاد افتاد!!!!! ............(ادامه دارد)

 

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 5:0 توسط سمیر |


همیشه شروع اردیبهشت یه حس خیلی خیلی خوب بهم میده. یه سری خصوصیات منحصر به فرد داره که خیلی دوسشون دارم. اول اینکه یه ریلکسیه خاص توش میبینم. بعد از فروردین با اون همه تکاپو و تلاش و شلوغی رسیدن سال نو و یه جور احساس کرختی بعد از تعطیلات عید. دوم اینکه هواش محشره. سوم اینکه میوه دوست داشتنیم گوجه سبز توش با بالاترین کیفیت و به وفور یافت میشه. چهارم اینکه اصولاْ تو اردیبهشت هیچ کار خاصی نیست که آدم انجام بده و  دلواپسش باشه.( شایدم برای من اینجوری بوده ) و پنجم اینکه ماه تولدمه :)) . امسال خواستم قبل از ورود اردیبهشت نازنین یه حرکاتی بکنم و یه کم تغییر ایجاد کنم. چند وقتی بود که میخواستم یه دستی به سرو گوش اتاقم بکشم. دکورش دقیقاْ مال قبل از رفتن به خونه خودم بود. یعنی مال ۵-۶ سال پیش و مادر اصلاْ دست به هیچ چیزی تو اتاقم نزده بود. اون زمونا که بچه بودم و جاهل یه جنگولک بازیایی تو این اتاق بیچاره در آورده بودم که خدا میدونه. همه دیوارها و سقف با گونیه مشکی پوشیده شده بود و هر وقت از هرجا دلم پر بود با اسپری آبی و قرمز و سفید روی این گونیا یا یه چیزی نوشته بودم یا یه چیزی کشیده بودم. تمامیه پوستر های موجود در اتاق به سقف نصب شده بود. روی یه گوشه از دیوار یه عالمه عکس رو به صورت نامرتب به دیوار چسبونده بودم. یه آئینه بزرگ درست روبروی تختم بود و هر روز صبح که از خواب پامیشدم اول از همه چشمم به قیافه خوابالوی خودم روشن میشد. ولی با یه چیزی که حال کردم این بود که تو اوج اون همه شلختگی ارزش زیادی برای لباسام قائل بودم و همشون یه جای خاص واسه خودشون داشتن. تی شرت ها و شلوارک ها توی یه کمد. پیراهن ها توی یه کمد و شلوارها هم توی کمد خودشون. زیر کمد شلوارها هم یه قفسه وجود داشت برای کفشام. اما اتاق پر بود از لوازم اضافی و به درد نخورد و یا حتی یه سری بسته که نمیدونستم توشون چی هست. از وقتی که دوباره برگشتم خونه پدری نه درست و حسابی وقت کردم و نه اینکه حس و حالشو داشتم که اینجا رو یه انگولکی کنم تا امروز. امروز از صبح افتادم به جون این اتاق و یه حال اساسی بهش دادم. همه گونیا کنده شد. هم پوستر ها کنده شد. همه عکس ها به آلبوم منتقل شد. وسایل اضافی و به درد نخور به انباری منتقل شد. میخواستم اتاق رو رنگ کنم که بعد از مشورت با مادر خانواده قرار شد صبر کنم تا تابستون که یهو کل خونه رو رنگ کنیم. آئینه بزرگ به یه جای معقول منتقل شد. تمامیه کتابای درسی به انباری منتقل شدن تا بقیه کتابا بتونن یه کم نفس بکشن. کنار کتابخونه یه قفسه واسه DVD ها ایجاد شد. بعضی وسایلم که هنوز بعد از اسباب کشی توی بسته بندی مونده بودن و باز نشده بودن بالاخره دیده شدن و به جای مناسب منتقل شدن. اون تی شرت قهوه ای که رورو خیلی دوسش داشت رو زدم بالای تختم روی سقف و اون دوتا رینگ رو هم از توی یقه همون تی شرت آویزون کردم. یه کم که اتاق تر و تمیز شد به فرزاد زنگ زدم و رفتیم یه کم دکور بخریم واسه اتاق بی نوا که یه جورایی لخت به نظرمیومد. با فری که بودیم مینا بهم زنگ زد و بعد از کلی غر زدن که چرا گوشیت خاموش بوده این چند روزه گفت میتونی بیای ببینمت. گفتم ما داریم میریم یه کم خرید کنیم تو هم میای؟ اونم استقبال کرد و رفتیم دم در شرکت دنبال مینا و سه تایی رفتیم یه عالمه چیز خوشگل واسه اتاق عزیز خریدیم. توی اشیاء خریداری شده من از یه ست عود و شمع که خریدیم خیلی خوشم اومد. خیلی آرامش بخش به نظر میان. یه چند تا پوستر و یه عالمه خورده ریز دیگه هم خریدیم. آخرش هم رفتیم عباس آباد و پیتزای مرغوب به بدن زدیم و قبل از رسیدن به خونه یه توقف دم در هات چاکلت میدون نیلوفر داشتیم و بعدش مینا رو رسوندم خونه و بعد از اون فری رو رسونم و اومدم خونه. اشیاء خریداری شده رو تو اتاق چیدم و پوستر هارو هم چسبوندم به دیوار.کمدهای لباس هم یه رفرش شد و هرکدوم رو که احتیاج نداشتم به انباری منتقل شد. یه سری عکس جدید هم به همون صورت نا مرتب تو همون گوشه اتاق نصب شد. در کل بد نشد ولی اون چیزی هم که دلم میخواست از آب در نیومد. بقیش باشه واسه تابستون. یه نکته جالب که یادم رفت بگم اینه که من الان نزدیک به ۷۲ ساعته نخوابیدم ولی اصلاْ خوابم نمیاد. اگه یه سال پیش بود هیچ تعجبی نداشت و خیلی عادی بود به خاطر مصرفم ولی الان چرا؟؟ فکر کنم به خاطر این باشه که توی ملاقاتم با اون دوستم مقدار زیادی انرژیه مثبت دریافت کردم. یه طرز عجیبی هایپر شدم. توی یه روز معمولی اگه من نصفه این کارایی که اینجا گفتم رو انچام میدادم کله پا میشدم ولی الان...!!!! 

......... 

عاطی واقعاْ دروغگوی قابلی بود. یعنی یه جوری قشنگ دروغ میگفت که اگه صد در صد مطمئن نبودی که داره اراجیف بارت میکنه ممکن بود باو کنی حرفاشو. اما دیگه به خاطر فک زدنای پیاپی روی شیشه من و امین دستمون اومده بود که این خانوم کی داره راست میگه و کی دروغ. جداْ وقتی دروغ میگفت لحن صحبت و تن صداش یه جور دیگه میشد. :)) ( فکر کنید چقدر رو شیشه فک زده که ماها نه به خاطر اینکه از قضیه مطلع باشیم بلکه فقط از روی مدل حرف زدنش میتونستیم مطمئن بشیم که هیچ کدوم از حرفاش حقیقت نداره. اینم یکی از عواقب مصرف آیسه که دقتت روی همه چی میره بالا حتی تو گوش کردن به حرفای بی سر و ته یه آدم!!!!!). از شب دوم سوم با امین دیگه برای عاطی جا انداخته بودیم که چه جمعمون سه نفره باشه چه دونفره پول جنس دنگیه. یعنی این توافقی بود که من و امین با هم کرده بودیم که به خاطر هر استفاده یا سواستفاده ای که ما قراره از این بابا داشته باشیم نباید سوخت بدیم و یه جوری بشه که ماهارو به دید یه ساقی مرسیه با مکان ببینه!! خیلی راحت میگفتیم که پول جنس امشب انقدر شده و سهم تو انقدر میشه. و هیچ وقت هم نشد که نخواد پول بده. بعد از اینکه جریان جنس دنگی راه افتاد یواش یواش رفت و آمدای عاطی کمتر شد اما هر بار یه بهونه ای داشت. یه بار میگفت با مادرش حرفش شده. یه بار میگفت باباش حالش بده. یه بار میگفت باید حتماْ بره تهران و.... . عاطی که هر شب یا دیگه کمه کم ۵ شب در هفته رو خونه من بود دیگه هفته ای یک یا دوبار میومد و هر بار هم سعی میکرد با مهربونیه بیش از اندازه من یا امین رو به اصطلاح خر کنه. ( این وسط من یه نکته ای رو هیچوقت نفهمیدم. یعنی اون جور که باید نفهمیدم. اینکه وقتی ما استفاده خاصی براش نداشتیم چرا سعی میکرد همچنان هم منو داشته باشه هم امین رو اونم با یه رابطه نزدیک. البته یه جریانی هست که بعداْ بهش اشاره میکنم ولی فقط اینو داشته باشید که عاطی سادیسم عجیبی نسبت به یه کاری داشت. شاید دلیلش این بوده ولی هیچوقت نتونستم برای این سوال یه جواب درست و درمون پیدا کنم). زندگی به همین منوال حدود ۲ ماه ادامه پیدا کرد تا یه دفعه ۴-۵ روز خبری از عاطی نشد! سابقه داشت ۴-۵ روز نبینیمش ولی امکان نداشت تئی این مدت تماس هم نگیره. من و امین این غیبت رو به پای روابط جدیدش گذاشتیم و فکر کردیم که شاید با یه سری آدم ریخته رو هم که تونسته خرشون کنه و ... . با همین فکر توی دلمون گفتیم باسن بی ثباتش و گذشتیم از این جریان. دو روز بعد من دانشگاه بودم که امین هراسون بهم زنگ زد.

گفتم چی شده داداشی اتفاقی افتاده؟؟

 گفت نمیدونم ولی یه خبری بهم دادن نمیدونم راسته یا دروغ.

گفتم باشه آروم باش بگو ببینم چی گفتن بهت.

 گفت امروز صبح یکی از بچه ها همین جوری گذری اومده بود در مغازه بهم سر بزنه. از همه جا حرف زدیم تا اینکه طرف بهم گفت خبر داری امروز صبح دختررو تو خیابون م. کشتن؟؟ من پرسیدم کدوم دختره؟؟ نه چیزی نشنیده بودم. گفت بابا این دختر دافه دیگه. همون که اسمش عاطفه هستش. تو خیابون خ. میشینن.

امین گفت یه لحظه شوک شدم ولی به روی خودم نیاوردم که تابلو بشه. ازش پرسیدم سر چی بوده؟؟ چرا کشتنش؟؟ همون جا مرده؟؟ طرف میگه دختره با یه پسری به اسم حمید رفیق بوده. نصفه شب رفته بوده خونه حمید که اونجا یه سری از دوستای حمید هم بودن که بین این دوستاش مهدی هم بوده.( این مهدی یکی از ساقیای گردن کلفته شیشه میباشد.) خلاصه اینکه اینا مشینن با هم شیشه میکشن و پسرا کلید میکنن که این دختره رو خفت کنن. اونم انگار داشته از دستشون در میرفته که از طبقه دوم پرتش میکنن پائین!!!!!!!!!! امین گفت پرسیدم حالا مرده؟؟ و طرف میگه که نمیدونم مثل اینکه بردنش بیمارستان. و دیگه خبری نداشته. حرفای امین که تموم شد یکی دو دقیقه هنگ کرده بودم. قضیه بیشتر به یه فیلم جنایی شبیه بود تا واقعیت. گفتم امین مطمئنی این یارو راست میگه؟؟ گفت نمیدونم ولی بعدش که من زنگ زدم به چند نفر اونا هم یه همچین جریانی رو شنیده بودن. گفتم امین نمیدونی کدوم بیمارستان بردنش؟؟ گفت اینجوری که این یارو میگفت انگار بردنش بیمارستان ق. . مهسا دوست دختر سیاوش توی یکی دیگه از بیمارستانای اراک پرستار بود. فکر کردم تنها راهی که میشه یه خبری گرفت اونه. بهش زنگ زدم و گفتم یه همچین چیزی شنیدم. میتونی از اون بیمارستان یه جوری بپرسی که اصلاْ همچین چیزی اتفاق افتاده یا نه؟ اگه همچین کسی رو آوردن اونجا زنده مونده یا مرده. مهسا هم که طفلی هول کرده بود گفت باشه بهت خبر میدم. نیم ساعت بعد مهسا زنگ زد و گفت اونجا یه همچین کسی با این مشخصات بردن که انگار زندس ولی بردنش اتاق عمل. انگار دوتا از رگای دستش پاره شده!!!!!  اینو که شنیدم هم خوشحال بودم هم ناراحت. خوشحال از اینکه عاطی زنده مونده و ناراحت از اینکه همچین اتفاقی واسش افتاده. یعنی واقعاْ در اون لحظه هضم همچین چیزی واسم خیلی مشکل بود...............(ادامه دارد)

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 0:50 توسط سمیر |


امروز بالاخره طلسم شکسته شد و از خونه رفتم بیرون. خیلی بی هدف رفتم که یه ذره بچرخم تو خیابونا. نمیدونم چرا قفل کرده بودم رو یه آهنگ و ول کن هم نبودم. گروه Nine Inch Nails یه آهنگی دارن به اسم Burn . امروز نزدیک به ۳ ساعت پشت سر هم داشتم همین آهنگ رو گوش میکردم. خیلی حس خوبی داشتم امروز. از آخرین باری که اینجوری بی هدف تو خیابون میچرخیدم خیلی وقت میگذشت. مثل این بود که زمان واسم وایساده و بهم اجازه داده این همه شلوغی رو بدون دغدغه نگاه کنم. همین جوری رفتم و رفتم که نمیدونم چجوری رسیدم دارآباد و رفتم دکه عمو کیوان چای خوردم. تو راه برگشت به خونه تو اتوبان امام علی تو حال خودم داشتم میومدم که دیدم یه ماشین با یه چراغ گردون آبی داره چراغ میده. یه کم سرعتم رو کم کردم که اومد کنارم و اشاره کرد بزن کنار. از این گشتای نا محسوس بود. افسره اومدش و خیلی مؤدب سلام و علیک کرد و مدارک خواست. مدارک رو که دادم گفت میدونی چقدر بود سرعتت؟؟  اصلاْ حواسم به سرعتم نبود و واقعاْ نمیدونستم. گفتم نمیدونم ۸۰ - ۹۰؟؟ با تعجب گفت ۹۰؟؟ پسر جون ۱۷۰ کیلومتر سرعتت بود. خودتو میخوای بکشی یا مردمو؟؟ خودم اولش شوک شدم. گفتم نه! شوخی میکنی! من ۱۷۰ تا داشتم میرفتم؟؟ اونم اینجا؟؟ گفت بعله همین جا. معلوم هست چته؟؟ میدونی چندتا لایی خطرناک کشیدی که نزدیک بود ماشینای پشت سرت بزنن به هم؟؟ به روی خودم نیاوردم که همچین چیزایی رو یادم نمیاد چون ممکن بود دردسر بشه و گیر بده که چیزی مصرف کردی و از این حرفا ولی واقعاْ هیچکدوم از این چیزایی که میگفت رو یادم نمیومد. تنها چیزی که یادم بود صدای آهنگ و سیگارم بود. خلاصه اینکه طرف گیر داد باید بریم پارکینگ ماشین رو بخوابونم. حالا از من اصرار و از اون بابا انکار که حتماْ باید بریم پارکینگ. آخر سر قضیه با یه قبض جریمه ۳۰ تومنی به اضافه ۲۰ تومن حق سیبیل آقا پلیس مهربون تموم شدو من هم برگشتم خونه البته با یه کم حواس جمع تر :)) . امشب دوست خوبم از سفر برمیگرده و فردا میتونم برم ببینمش و کلی انرژیه مثبت بگیرم ازش. یه روز باید مفصل در مورد این دوستم بنویسم. کسی که خیلی از نقش ها رو تو زندگیم بازی میکنه. یه دوست خوب. یه خواهر بزرگتر. یه معلم. یه لیدر. یه فرشته مهربون. یه منبع تموم نشدنیه انرژی. تو چندساله اخیر هر وقت بهش احتیاج داشتم بدون اینکه خودم چیزی بگم کنارم بوده. به طرز وحشناکی مدیونشم و دوسش دارم :)).

قبل از اینکه بقیه جریان عاطی رو بنویسم لازمه یه توضیحی بدم. این جریانات همونطوری که اولش هم گفتم واسه زمستون سال ۸۵ هستش و من جدیداْ کاری انجام ندادم و خدا رو شکر پاکم.

....

من از قبل شناخت زیادی رو عاطی نداشتم ولی به واسطه همون رفقایی که تو مهمونیشون عاطی رو دیده بودم یه چیزایی شنیده بودم. گفته بودن که یه بار این دختر با یه سری پسر که اتفاقاْ دوستای صمیمی هم بودن همزمان دوست میشه و تا اونجایی که میتونه این بدبخت ها رو میتیغه و وقتی که میبینه داره گندش در میاد همه رو با هم میپیچونه و این وسط اون دوستای صمیمی به جون هم میفتن و همدیگرو مقصر میدونن و بینشون دعوا میشه و ... . به نظر من عاطی کارش رو خیلی خیلی خوب بلد بود و از همه توانایی هاش همه استفاده رو میکرد. یه دختر خیلی خیلی زیبا و ثکثی و در مواقعی خیلی باهوش. رفتار کردن با جنس مخالف رو هم خیلی خوب بلد بود و به نوعی با هر کسی یه جور رفتار میکرد که بتونه همه استفاده رو ازش ببره. از بین اون جمع ۵ نفره که همزمان باهاشون دوست بود فقط سه نفرشون عاشق این دختر شده بودن و چه کارها که براش نکرده بودن. جرقه این فکر که ممکنه عاطی بخواد با ما هم همین کارو بکنه اونجایی زده شد که امین گفت چه جوری با عاطی آشنا شده. حالا این آشنایی چه جوری بوده؟؟ ام زی (مازیار) و آروین تو ماشین بودن که عاطی و خواهرش رو تو ماشین عاطی میبینن و میرن بهش شماره میدن. عاطی اول با ام زی رفیق میشه و بعد از چند وقت با آروین هم میریزن رو هم. تا اینکه واسه شیشه بازی مکان لازم میشن و میرن خونه امین. یکی دو روز با هم اونجا بودن که عاطی ام زی و آروین رو میپیچونه و با امین میریزه رو هم. بعد از این جریان ام زی کلی از دست امین ناراحت میشه و میونشون شکر آب میشه!!! و بعد از اون هم همونجوری که گفتم با امین میاد خونه من و با من رابطه برقرار میشه و اگه قرار بود همه چیز مثل همیشه اتفاق میفتاد باید بین من و امین هم ناراحتی پیش میومد ولی ما خواستیم که از این اتفاق جلوگیری کنیم. عاطی دقیقاْ همون حرفایی که به من زده بود رو به امین هم زده بود و یه دوره همین برنامه ای رو که با من داشت رو با اون هم داشت. با همه این اتفاقات و اطلاعات ما مطمئن بودیم که جریان چیه ولی خواستیم یه تستی کنیم که دیگه یه ذره هم شک وجود نداشته باشه و اون کاری که میخواستیم رو انجام بدیم. قرار بر این شد که اول من به عاطی زنگ بزنم و بگم که شب پاشه بیاد خونه هم شام بخوریم و هم اینکه یکی دوصوت جنس دارم با هم بکشیم. قرار شد برنامشو هماهنگ کنه و بهم زنگ بزنه بگه چه ساعتی میاد. یکی دو ساعت بعد امین زنگ زد بهش و گفت که نزدیک یه گرم جنس گرفته که دوتایی با هم بکشن و حالشو ببرن!! اگه فکرای ما درست بود و عاطی همون قصدی رو داشت که ما فکر میکردیم مسلماْ اون شب منو ریجکت میکرد و میرفت سمت امین چون به هر حال دو صوت کجا و یه گرم کجا. دقیقاْ هم همین شد و عاطی غروب به من زنگ زد و گفت که داداشش حالش بد شده و داره میبردش بیمارستان و نمیتونه شب بیاد در حالی که باامین برنامه رو فیکس کرده بود! حالا که احتمالات درست از آب دراومده بود دیگه دلیلی نداشت که یه گرم جنس نازنین رو به باد بدیم به همین دلیل امین به عاطی زنگ زد و گفت که مادرش که قرار بوده امشب خونه دادشش بمونه برگشته خونه و برنامه امشب کنسله. عاطی هم که دستش مونده بود تو پوست گردو دوباره زنگ زد به من و گفت که داداشش رو از بیمارستان آوردن خونه و حالش بهتره و میتونه امشب بیاد پیش من!!!! از اون شب بود که برنامه ویژه من و امین برای این خانوم به اصطلاح زرنگ شروع شد.............(ادامه دارد)

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387 1:17 توسط سمیر |


هیچ وقت پیش نیومده بود که انقدر حس بد رو با هم داشته باشم. اینکه یه نفر یه سری چیزارو بخواد و بهشون نرسه اتفاق تازه ای نیست اما نمیدونم چرا انقدر واسم سنگین بوده. به خاطر داشتن یه نفر از خیلی چیزا گذشتم اما الان نه اون آدم رو دارم نه اون چیزایی که از دست دادم. پشیمون نیستم ولی حس خوبی هم ندارم. یه کم تنها شدم. یه کمی هم گوشه گیر. اینا اصلاْ نشونه های خوبی نیست. باید یه فکری به حال این تنهایی و گوشه گیری بکنم. احتیاج شدیدی دارم با اون دوستی که همیشه به حرفام گوش میداد حرف بزنم. ببینمش و یه کم ازش انرژی مثبت بگیرم. حیف که تهران نیست. کاشکی زودتر برگرده. اما یه نکته جالب که تو خودم کشف کردم اینه که دیگه پرخاشگر نیستم. قبلاْ اینجوری میشدم به هرکسی که نزدیکم بود گیر میدادم. مث سگ پاچه همرو میگرفتم ولی الان نه! به قدری ساکت شدم که صدای همه در اومده. یه جورایی حضورم تو خونه هم حس نمیشه. وقتی همه بیدارن من خوابم و وقتی همه میخوابن من تازه بیدار میشم. یه فکر اساسی باید واسه این حال و روزم بکنم. یه مدت داشتم این حس و حال رو با الکل فراموش میکردم ولی دیدم اینم فایده نداره. ادامه دادنش جز اینکه یه دردسر جدید بشه نیست. شاید چند روز برم سفر. اما از اینکه تنهایی برم سفر هم میترسم. تا حالا انقدر تنهایی اذیتم نکرده بود. دلم یه جمع دوست داشتنی میخواد که توش به هیچی فکر نکنم. ولی نه از اون جمع هایی که بعدش هزارتا حرف و حدیث پیش بیاد. چند روز پیش مادر خانواده گفت پسر تو چرا انقدر لاغر شدی. چته؟؟ گفتم لاغر شدم؟؟ نه بابا فکر میکنی. رفتم روی ترازو وحشت کردم. باورم نمیشد. از ۴ ماه پیش تا الان ۱۲ کیلو کم کردم!!!!! ۴-۵ روزه موبایلم خاموشه. نمیدونم مردم چی میخوان از جون آدم. همه دوست دارن تو زندگیت سرک بکشن. همه یه سری سوال تکراری میپرسن. سیما کجاس؟ خبر نداری ازش؟؟ از بچه ها شنیدم تموم کردین با هم. آخی اشکال نداره. نه از اون حس فضولی خوشم میاد نه از اون ترحم الکی. اینکه من با کسی باشم یا نباشم به کسی ربطی داره؟؟ همشون دنبال یه سوژه واسه حرفای خاله زنکیشون میگردن. انگار همشون منتظر این بودن که این اتفاق بیفته. انگار همه اونا هم نمیتونستن با این نقش جدید کنار بیان. حتماْ باید دوباره بشم همون آدم لاشی که جرأن نکنن از کنارش رد بشن؟ چرا ماها نمیخویم بفهمیم وقتی کسی کاری به کارمون نداره  انگولکش نکنیم. به همه کارای آدم کار دارن. سمیر جان شنیدم باید بری کمیسیون آموزش. فکر کنم همین یه جا بود تو دانشگاه که دیگه نرفته بودی. اینجا هم برو ببینیم دیگه دست از سر این دانشگاه برمیداری یا نه؟؟ میخوام بدونم که مگه من جای کسی رو توی اون دانشگاه خراب شده تنگ کردم. جداْ میخوام بدونم لذت میبرن از این حرفا؟؟ آره آقا جون من آدم درستی نبودم و نیستم. آره ۱۶ بار رفتم کمیته انضباطیه دانشگاه. آره کلی حرف ناجور پشت سرمه. اما مگه به کسی ربطی داره؟؟ اگه خیلی ناراحتین وقتی منو میبینید روتون رو بکنید اون ور برید. منو میبینید راهتون رو کج کنید از یه سمت دیگه برید. دیگه ببین وقاحت رو به کجا رسوندن. سمیر من که میدونم تو اصلاْ تو مود عشق و عاشقی و این حرفا نبودی و نیستی. راستشو بگو قبل از رفتنت میخواستی با اون بنده خدا هم ثکث داشته باشی بعدش بری؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!! خودم کم دارم که باید این همه شر و ور مردم رو هم تحمل کنم. جداْ به اینا میشه گفت رفیق؟؟ پس همون بهتر که با هیچکس حرف نزنم. اینجوری فقط خودمم و فکرای خودم. به این چیزا که فکر میکنم میبینم همون تنهایی بهتره ولی نمیدونم چرا تنهایی داره انقد اذیتم میکنه. کاشکی چندتا آدم حسابی پیدا میشد که بشه فقط باهاشون حرف زد. بشه راحت باهاشون حرف زد و از این نترسید که از تک تک کلماتت بخوان برای ضربه زدن بهت استفاده کنن.

....

اون شب پایپ سوم رو برای خودم گرفتم و با بچه ها تا ته جنس رو کشیدیم. جنس اون شب برای مصرف من کم بود و قرار شد صبح بریم دوباره بگیریم و بقیه عملیات رو انجام بدیم. نشون به اون نشون که اون عملیات به مدت ۴ شب بدون وقفه ادامه داشت!! دو سه روز بعد از اون جریان عاطی بهم زنگ زد و گفت سمیر خونه ای من بیام پیشت؟؟ گفتم آره چطور مگه؟ گفت هیچی یه کم جنس دارم گفتم بیام با هم بکشیم. فقط امین چیزی نفهمه!! گفتم چرا؟؟ اگه به خاطر این میگی که جنست کمه من میگیرم. به امین نگم ممکنه بعداْ ناراحت بشه. گفت نه چیزی نگو من میام اونجا با هم حرف میزنیم. گفتم باشه پاشو بیا اینجا ببینم چی میگی. اون شب عاطی اومد و بعد از کشیدن دو سه پایپ اول افتاد رو دور فک زدن شیشه. شروع کرد ازجریان آشنائیش با امین گفتن. ( من نمیدونم چرا دخترا پیش خودشون این فکرو میکنن که ممکنه دوتا پسر که دوستای صمیمی هم هستن همچین اتفاقاتی رو از هم پنهون کنن!!! قبل از اینکه اون بخواد چیزی به من بگه امین همه چیزو برام تعریف کرده بود. اینکه چطوری و از طرف کی وارد اکیپ امین و دوستاش شده بود و چجوری بقیه رو پیچونده بود و چسبیده بود به امین). اون شب عاطی گفت و گفت و گفت تا به اینجا رسید که با امین زیاد فاز نمیگیره و دوست داره اگه قراره کاری کنیم دوتایی با هم باشیم!! اون شب گفتم باشه اگه اینجوری راحتی مشکلی نداره. صبح به هوای اینکه برم هم جنس بگیرم و هم سیگار از خونه اومدم بیرون و رفتم در مغازه پیش امین. جریان دیشب رو واسش تعریف کردم و گفتم امین اگه این بابا دوست دخترته که قضیه فرق میکنه ولی اگه دوست دختر نیست و بعداْ هم نمیخوای از این حسای عشقولانه روش پیدا کنی من یه برنامه توپ دارم که یه موقع پیش خودش فکر نکنه با دوتا گاگول طرفه و اومده کنده و رفته. امین هم که تو پلیدیه افکار دست کمی از من نداره قبول کرد. گفتم فقط بزار یه بار تستش کنیم. اگه همونی شد که من فکر میکنم دارم براش. اون روز من با جنس برگشتم خونه و سه شب دیگه رو هم با عاطی گذروندیم. توی اون سه شب عاطی به قدری قشنگ نقش دخترک معصوم عاشق پیشه رو بازی کرد که اگه با امین حرف نزده بودم ممکن بود باورم بشه. به هر حال به هر دلیلی و به هر ترتیبی که بود و هر قصد و نیتی داشت سه شب رویایی رو برام ساخت. سه شب همراه با آیس و الکل و ثکث!!! بعد از رفتن عاطی نوبت این بود که اون تست رو انجام بدیم تا مطمئن بشیم به همون دلیلی که ما فکر میکنیم بهمون نزدیک شده. هر چند که به نظر من هیچ نیازی به تست و امتحان و اون جنگولک بازیا نبود و از اول همه چیز روشن بود.........(ادامه دارد)  

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 22:56 توسط سمیر |


اوضاع احوال خوابیدنم به شدت ریخته به هم. دقیقاْ سه روزه که خورشید رو ندیدم. ۵ صبح میخوابم و ۶-۷ بعد از ظهر بیدار میشم. هیچ برنامه خاصی هم واسه گذروندن روزام ندارم. شنبه هفته پیش رفتم اراک.یه سری کار تو دانشگاه داشتم و باید میرفتم دنبال یه عالمه کاغذ بازی. بعد از اون افتضاحی که تو تاکستان به بار آوردم مجبور شدم دوباره برگردم اراک. اما آقایون تازه بعد از این همه وقت فهمیدن که من مجاز به تحصیل تو ترم بعدی نیستم و باید اول برم کمیسیون موارد خاص. هیچی دیگه اول رفتم از نظام وظیفه اراک مجوز گرفتم بعدشم کلی از این ور اون ور نامه بگیر و بده شورای آموزش که بزارن این ۷ واحد آخر رو بگذرونم. کاشکی جواب کمیسیون منفی باشه و اخراجم کنن چون واقعاْ دیگه اعصاب ندارم برم اراک. یکشنبه سیما رو تو دانشگاه دیدم و با هم رفتیم خونه. نشستیم حرفای آخرمون رو با هم زدیم. اتفاق جدیدی نیفتاد ولی با حرفایی که زده شد من دلیل همه این جریانات رو فهمیدم و یه کم راحت شدم چون دیگه لازم نیست بشینم همه چیزارو مرور کنم تا بفهمم چرا اینجوری شد. برای بار آخر رسوندمش خونه اش. تو کل مسیر دستش تو دستم بود و گریه میکرد. بعد از اون روز بیشتر مصمم شدم که تا یه مدت طولانی با کسی رابطه نداشته باشم هرچند که مینا دوباره بهم زنگ میزنه. توی همچین شرایطی وجود یه نفر که بتونی باهاش حرف بزنی خیلی کمک میکنه. خوشبختانه من یه نفر رو دارم که هروقت لازمش داشتم به حرفام گوش داده و راهنمائیم کرده. اون شب هم بهش زنگ زدم و بعد از حرف زدن باهاش خیلی خیلی آروم شدم. مثل این بود که هرچی تودلم بود رو از تو گوشی تلفن بهش دادم و بعدش سبک شدم. تا چهارشنبه اراک بودم و سعی کردم تا اونجایی که میشه دوروبرم رو شلوغ کنم تا کمتر به چیزی فکر کنم. خلاصه که دارم دست و پا میزنم که بیفتم تو مسیر عادیه زندگی. یه موقعیت شغلی جدید بهم پیشنهاد شده که دارم سبک سنگینش میکنم. البته حداقل برای ۴-۵ ماه دیگه جور میشه ولی کار بدی نیست. باید برم کیش کار کنم. یه سری شرایط خاص داره که هم خوبه هم بد. باید یکم بیشتر فکر کرد در موردش که یه موقع پشیمونی به بار نیاره.

 

دوره حضور عاطفه تو زندگیم از این نظر خاصه که من تو دوره حضورش یه ترک ۵ ماهه رو شکستم!! تابستون ۸۵ بود که من تصمیم گرفتم دیگه نکشم. هم خودم خواستم و هم فرزاد خیلی کمکم کرد که بتونم. زندگی به همین منوال ادامه داشت تا اوایل دی. یه شب خونه اراک تنها بودم و صبحش تو دانشگاه خیلی خسته شده بودم و سر شب موبایلمو خاموش کرده بودم و تلفن خونه رو هم از پریز کشیده بودم و در خواب ناز به سر میبردم. با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم. ساعت و نگاه کردم دیدم ساعت ۳ صبح. رفتم دم در دیدم امین اومده. یه ذره فحشش دادم و یه سیگار روشن کردم و دوباره تو تختم دراز کشیدم. یه ذره که خوابم پرید تازه نگران شدم که نکنه چیزی شده که این موقع شب اومده اینجا. گفتم امین اتفاقی افتاده؟؟ نمیخوای بگی که نصفه شبی فقط دلت واسم تنگ شده که؟؟ گفت با یکی از بچه ها بودیم و داشتیم تو خیابون میچرخیدیم که یهو یاد تو افتادیم. گفتم امین زر نزن بگو ببینم چی شده. گفت والا با یکی از بچه ها اومدم. خونه خودمون نمیشد بریم. هر جا هم رفتم موقعیت جور نبود. سمیر میدونم که نمیکشی ولی این بابا میخواد شیشه بکشه. میزاری بیاد اینجا؟؟ اول هیچی نگفتم بعدش گفتم مگه خودت میکشی امین؟ گفت قبلاْ که نه ولی الان سه شبه با هم داریم میکشیم. طرف خیلی وقته میکشه. گفتم امین مشکلی نداره ولی این یارو واسمون شر نشه. قشنگ میشناسیش؟؟ فرار نباشه؟؟ گفت نه بابا از این بچه مایه های اراکه. دانشجوی تهرانه. الانم به هوای این که رفته تهران دانشگاه خونه رو پیچونده. سه شبه با همیم. گفتم باشه صداش کن پاشه بیاد بالا. امین رفت پائین که ماشینو بیاره تو پارکینگ و با عاطفه بیان بالا. منم سر یخچال داشتم آب پرتقال میخوردم. رفتم تو اتاق خواب دنبال سیگارم که امین صدام زد. وارد اتاق پذیرایی شدم یه لحظه هنگ کردم. گفتم اِ تویی؟؟ چطوری عاطفه؟؟ اونم گفت اینجا خونه توئه؟؟ چطوری؟؟ حالا این وسط امین بود که هنگ کرده بود!! من عاطفه رو تو مهمونیه یکی از بچه ها دیده بودم. شب مهمونی هم با دوتادیگه از بچه ها با هم کشیده بودیم. اون شب قبل از اینکه بچه ها بخوان کارشون رو شروع کنن کلی نشستیم از قدیما گفتیم و شنفتیم  و حالشو بردیم. بچه ها خواستن شروع کنن که عاطفه گفت سمیر پاشو بیا. گفتم نه قربون برم شما بکشید من نیستم. گفت بیا بابا جنس زیاد داریم بیا لوس نکن خودتو. گفتم نه قضیه این نیست یه چند وقتی هست که نمیکشم. گفت بیخیال بابا تو نمیکشی؟؟ مگه میشه؟ تو تنهایی قد سه نفر میکشیدی اونوقت الان میگی نمیکشی؟؟ گفتم شما راحت باشید. بکشید من نشستم پیشتون. گفت باشه ولی اگه میشه خودت بیا واسمون پایپ بگیر. من کسی رو مثل تو قبول ندارم تو پایپ گرفتن. اول یه ذره من من کردم اما احمق شدم و قبول کردم. پایپ اول و دوم رو براشون گرفتم اما سر پایپ سوم دیگه نتونستم و واسه خودمم گرفتم..... (ادامه دارد)

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 0:22 توسط سمیر |


اون: عزیزم من برای کارم دلایل منطقی دارم.

من: دلایل منطقی؟؟!!

اون: باور کن من بیشتر به تو فکر کردم تا به خودم.

من: به من فکر کردی؟؟!!

اون: به خدا از دست دادنت اصلاْ برام راحت نبود.

من: راحت نبود؟؟!!

اون: مشکل از خود منه. من باید تنها بمونم. من تنهایی رو انتخاب کردم و باید تنبیه بشم. من از همه کشیدم کنار.

من: من همه نیستم.

اون: میدونم تو با بقیه فرق داشتی ولی باور کن این به نفع توئه.

من: به نفع من؟؟

اون: آره. من جز اذیت چیزی برای تو ندارم. من نباشم همه چیز بهتر میشه.

من: عزیزم تو تعطیلات فیلم هندی زیاد دیدی؟؟

اون: ما بازم با هم دوست میمونیم. تو بهترینی.

من: تو حق نداری این کارو بکنی. چطور میتونی این همه حس خوب رو نبینی؟؟

اون: عزیزم خواهش میکنم منطقی باش. من یه چیزایی رو میبینم که تو نمیبینی یا نمیخوای ببینی.

من: نه منم همه چیزایی که تو میبینی رو میبینم ولی دلم برای این رابطه قشنگ میسوخت که صدام در نمیومد. اما اشتباه کردم.

اون: نه تو اشتباه نکردی. میدونم که واقعاْ عاشق بودی.

من: ها ها ها!!! عاشق بودم؟؟

اون: ولی من از اول گفتم که نمیتونم.

من: آره تو به من گفتی نمیتونی ولی دستمو گرفتی. گفتی نمیتونی ولی منو بوسیدی. گفتی نمیتونی ولی پیشم خوابیدی. آره عزیزم تو از اول گفتی نمیتونی. هر کسی هم بپرسه من میگم که تو از اول گفتی نمیتونی . نترس قرار نیست کسی محکومت کنه چون تو از اول گفته بودی که نمیتونی.

اون: به خدا خیلی واسم سخته.

من: سخت؟؟!!!

اون: تو نباید به پای من بسوزی. من باید رو خودم کار کنم. شاید درست بشم شاید نشم. اما تو باید بری سر زندگیه خودت.

من: تو باید سه ماه پیش به این چیزا فکر میکردی.

اون: اون موقع فکر میکردم میتونم ولی الان میبینم که نمیشه.

من: عزیزم تو همه حسای خوب رو ازم گرفتی. این حس رو که ممکنه کسی پیدا بشه که با بقیه فرق داشته باشه رو هم ازم گرفتی. من از نقش جدیدم اصلاْ خوشم نمیاد. این نقش داره ضعیفم میکنه. بزار هرکی هر جور که دلش میخواد فکر کنه. من دلم میخواد همون کلیشه بکن در رو بودن رو حفظ کنم تا اینکه بخوام نقش یه عاشق احمق رو بازی کنم که آخر بازی یکی بخواد واسش دل بسوزونه. شاید منم به همون کلیشه عادت کردم. بازیه جدید داره مریضم میکنه.

اون: نه. من نمیتونم خودمو ببخشم.

من: هاهاها!!! عزیزم من که یه بار بهت گفتم. کسی تو رو محکوم نمیکنه. پس دلیلی نداره خودتو اذیت کنی. شاید عاشق بودن نقشیه که آدم بزرگا باید بازیش کنن. ما هنوز واسه این نقش پخته نشدیم. چیز نپخته هم دل درد میاره. اون وقت مجبور بودیم صبح تا شب به خاطر دل درد جلو در دستشویی وایسیم و  روزی هزار بار برینیم به این زندگی.

اون: اما....

من: دیگه اما و اگه نداره. مگه تو همین رو نمیخواستی ازم. دیدی چه پسر حرف گوش کنی شدم.

اون: منو به خاطر همه کوتاهیام ببخش.

من: میشه تموم کنی این سناریوی درامتو؟؟ این کلمه های تکراری دارن خستم میکنن. هیچ دلیلی نداره یه رابطه حتماْ با اشک و آه و ناله و طلب مغفرت تموم بشه. این دم آخری کاری نکن که فکر کنم از همون اول اشتباه کردم و هیچ فرقی با بقیه نداشتی. یه کم متفاوت باش دختر.

اون: دلم برات تنگ میشه.

من: ....... 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387 15:59 توسط سمیر |