|
انقدر بلاگفا با روح و روانم بازی کرد که این خونه رو تخته کرده به هشت کوچ کردم. باشد که آنجا رستگار شویم. + نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 4:3 توسط سمیر
تو محلمون یه بنده خدایی هست از این موجودات مشمئز کننده. از این یابو سوارای خر بسیجی. البته تا حالا کاری به کار هم نداشتیم و یه جورایی با یه فاصله مطمئنه از کنار هم رد شدیم که یه موقع آینه به آینه هم نشیم. و از اونجایی که خونه شون دیوار به دیوار خونه رفیقمه یه سلام علیک خفیفی هم داریم. از قضا دیشب ما دم در خونه این رفیقمون بودیم و داشتیم سیگار دود میکردیم و رفیقمون هم از شرح جهالتای خدمت تعریف میکرد ( این همون رفیق نابابیه که اون دفترچه رو داد دستم!) و همین جوری دور هم بودیم که ناگهان در شهر دزد دیده شد!!!! ته کوچه شلوغ شد و یکی داد میزد بگیرش و یکی میدوید و خلاصه دزد ناشی و بد شانس نرسیده به سر کوچه رفت تو بغل دو تا آقا پلیس که انتظارشو میکشیدن. جریان هم از این قرار بوده که طرف یه بچه ای رو با چاقو خفت کرده و گوشیشو ازش زده بوده که خدا رو شکر به خیر گذشت . قابل توجه والدین محترم که آخه عزیز دل من تابستونه که تابستونه دلیل نمیشه این توله سگا... ببخشید این جگر گوشه های عزیز رو ول کنید تو خیابون که. به فکر خودتون نیستین به فکر اعصاب و روان مردم باشید. حالا به جهنم فرستادینشون تو خیابون که فرستادین، آخه چه معنی داره بچه ای که داره میاد تو کوچه فوتبال بازی کنه یه گوشی جیبش باشه یه میلیون تومن؟؟؟ به هر ترتیب غرض از همه این حرفا و اطلاعات سری که از محلمون دادم این بود که وقتی خیابون شلوغ شده بود سر و کله حسن آقا یابوسوار هم پیدا شد. این بنده خدا که وصفشون شده سابقه همه جور اعمال ایست بازرسی و خفتینگ جماعت دختر پسر و اردوهای سیاحتی زیارتی سوار بر موتور هزار و رژه با لباس پلنگی در محله های داف خور و ... رو دارن و یه اپسیلون شک نبود و نیست و نخواهد بود که ایشون هم یکی از همون جماعت چماق به دست توی این درگیریای هفته گذشته بودن و اگه زیارتشون نکردیم کم سعادتی از خودشون بوده که نتونستن با ضربات لطیف باتوم و چماق عقده های چندین و چند سالشونو بر فرق سر ما خالی کنن!! خلاصه اینکه حسن آقا هم اومدن تو خیابون ولی نکته ی جالب عصای زیر بغل و گچ سبز پای حسن آقا بود. این منظره که رویت شد یه چشمک به سروش زدم گفتم بیا بریم یه کم بخندیم: من: به به سلام حسن آقا. چطوری برادر؟ خدا بد نده؟؟ حسن آقا: سلام علیکم. الحمدالله. تو فوتبال ضربه خورده مجبور شدیم گچ بگیریمش. من: ( تو دلم: تو که راست میگی ولی سلام منو به خواهر آدم دروغگو برسون. خواهر چطورن؟؟ :)) ) دمشون گرررررم! ( بازم تو دلم: کاشکی میزدن اون یکی پاتم میشکستن. میری جوونای مردمو میزنی؟؟!! ) حسن آقا: جان؟؟؟ من: یعنی دمتون گرم بابا تو این اوضاع بگیر و ببند چه دل خوشی دارین فوتبال بازی میکنید!!! حسن آقا: کدوم بگیر و ببند؟؟ به مردم که کاری ندارن. شما راضی میشی یکی بیاد شیشه خونه تونو بشکنه؟؟ کسی که مزاحم آسایش مردم میشه باید بگیرنش. من: عجب!!! من متوجه نشدم چی شده. کسی شیشه خونه شمارو شکسته؟؟؟ اصلا" بیخیال بابا. راستی قضیه این پای سبزت چیه؟؟؟ من فکر میکردم شما به رئیس جمهور منتصب رای دادین ولی گویا طرفدار آقای موسوی شدین. ( بعد از این حرف من سروش از شدت خنده گوشیشو بهونه کرد و بدو رفت تو حیاط خونه! ) حسن آقا: نه آقا خدا نکنه. ( آخ این حرفو که زد میخواستم تو صورتش داد بزنم آخه بدبخت لیاقتشو نداری. یه موقع فکر نکنید حوصله دردسر نداشتما، نه، دیدم ممکنه دعوامون بشه بیچاره پاش مصدومه و حریف لنگ هم که زدن نداره :)) ) من: به هر حال حسن آقا خیلی مواظب باش. من شنیدم این روزا میری بیرون هرجات سبز باشه بهت گیر میدن! اما هرچند شما زبونشونو میفهمی. مزاحم نشم آقا، برو استراحت کن خوب نیست زیاد سرپا وایسی. حسن آقا: قربان شما. شما هم مواظب باشید. خدانگهدار. من: خدانگهدار همه ما باشه. کف نوشت۱: خدا رو شکر که بالاخره از نگرانی در اومدیم و بچه ها خبر دادن که انگار حمید رضا و حامد هم در اوین به سر میبرن. میدونم اوضاع و احوالشون خوب نیست ولی هرچی باشه خیلی بهتر از بی خبریه. کف نوشت۲: اگه احیانا" کسی پیدا شد و گفت همه واسه دختر بازی میرفتن تو ستاد موسوی حتما"به من اطلاع بدین که محکم بزنم تو دهنش. بنده شخصا" به خاطر همین باور غلط سه تا دوست دختر از دست دادم!!! همشون گفتن میخوای بری ستاد دختر بازی کنی، باهام به هم زدن. کف نوشت۳: اطلاعیه مهم تور راهیان گور: به یک عدد داف برنزه ی قد بلند، ترجیحا" با موهای روشن، شیطون و باجنبه و پایه برای سفر به مناطق جنگیه شمال کشور طی هفته آینده نیازمندیم. با محیطی سراسر هیجان. همراه با سرویس رفت و برگشت و اتاق خواب های یک یا دونفره به انتخاب خود متقاضی. صبحانه و شام رایگان میباشد. متقاضیان محترم میتوانند به مدت ۵ روز پس از رویت اطلاعیه با در دست داشتن یک قطعه عکس ۱۵ در ۲۰ یا بزرگتر و رضایتنامه کتبی از والدین یا همسر با مدیریت تور تماس حاصل فرمایند. شایان ذکر است به دلیل محدودیت جا متقاضیان داف تر در اولویت هستند. + نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388 3:4 توسط سمیر |
نه بابا داری اشتباه میکنی. ما فقط رای خودمونو میخوایم؟؟ ما فقط حقمونو میخوایم؟؟ نه نه اصلا"باور نمیکنم. ماها یه مشت اغتشاشگر و مزدور و منافق و جیره خوار و غرب زده ایم که از طرف آمریکا و انگلیس و اسرائیل و کلا" همه کشور هایی که خودتان میدانید مرگ بر همه آنها باد حمایت میشویم. همه ما فاقد هرگونه شعور هستیم و هر روز تا ساعت 17 به وقت تهران انتظار میکشیم تا برنامه های بی بی سی پرشین شروع شود و با الهام گرفتن از همان برنامه ها به خیابان ها بریزیم و کتک بخوریم و کشته شویم. ای وای ننگ بر من باد که اینهمه دروغ میگویم. کدام کتک؟؟ کدام کشته؟؟ از بین ما که کسی کشته نشد. هر کسی که مرد از عناصر فعال بسیجی بود که توسط ما اغتشاشگران کوردل کشته شده. فقط میماند یه ندا که آن هم در حال پیگیریست که ما کشتیمش یا منافقین. مدیونین اگه فکر کنید پلیس ضد شورش و لباس شخصی ها و بسیجیا کاری به مردم داشتن. باتوم؟؟ چماق؟؟؟ دروغه آقا دروغه. اسلحه؟؟ اینو که دیگه اصلا"باور نمیکنم. حتما"تفنگ آبپاش بوده. خواستن به مردم نشون بدن که دولت عدالت چقدر با مردم مهربونه و داریم تو اوج دموکراسی زندگی میکنیم و وسط این همه دموکراسی با مردم شوخی دستی هم میکنیم. همه این فیلمایی هم میبینید کار بازیگرای خودفروخته ی هالیووده که با پول این اسرائیلیای کثیف ساخته شده. اصلا"من شنیدم تو یکی از استودیو های هالیوود یه لوکیشن جدید ساختن به اسم تهران که همه این فیلمارو اونجا پر کردن. اگه شک دارین که دارم دروغ میگم از سران همه کشورهای دنیا دعوت میکنیم بیان و وضعیت ایران و از نزدیک ببینن. اما از اون جایی که اکثر کشورهای دنیارو گذاشتیم تو بلک لیست و قرار نیست شیوه جدید مدیریت جهانیمونو بهشون یاد بدیم فعلا" از دوستان و برادران صمیمی آقایان هوگو چاور، سید حسن نصرا... ، خالد مشعل و بشار اسد دعوت میکنیم که به نمایندگی از کل دنیا بیان و شهادت بدن که تو ایران هیچ اتفاقی نیفتاده و همه در آرامش و امنیت تو آغوش همدیگه دارن زندگی میکنن. اتفاقا" پیشنهاد میکنیم که این آقایان همراه خودشان چندتا از این جارو بلندا از اینایی هست که این زحمتکشای نارنجی پوش دارنا، آها همونا آره، با خودشون از این جارو ها هم بیارن که دست در دست دولت خدمتگزار به جمع آوری خس و خاشاک کف خیابان ها بپردازند. اصلا"بزار اینجا اعتراف کنم که من و عده ای از اغتشاشگران قصد داشتیم پس از مصرف کردن مواد روانگردان و در شرایطی که حال غیر عادی داشتیم، برج آزادی رو بدزدیم و از طریق مرز عراق به سربازای آمریکایی تحویل بدیم و اونا هم برن بذارنش کنار مجسمه آزادی و بعدش بیان به ما پز بدن که بیلاخ! ما تو آمریکا دوتا نماد آزادی داریم و شما هیچی ندارین دلتون بسوزه. و از این راه قصد داشتیم مردم سالاری دینی و اصل دموکراسی انقلابی و اسلامی دولت جمهوری اسلامی رو که همیشه بر پایه های انقلاب اسلامی استوار بوده و هر چه داریم از همین انقلاب هست که از قضا اسلامی هم هست، ضربه بزنیم اما سربازان گمنام امام زمان از امیال و نیات شوم و ضد انقلاب ما آگاه شده با نشان دادن چند قرص استامینفون کدئین و همینطور چند ضربه کوچک باتوم نشئه پرانی کردند تا دوباره به حالت عادی برگردیم و نتوانیم برج آزادی را دزدیده و به دست آمریکایی ها برسانیم. بعد از اینکه تیرمان به سنگ خورد سعی کردیم تا از یک راه دیگر وارد شویم. از همین رو دست به دامان دولت ملعون انگلیس شدیم. آقا دروغ چرا تا قبر آ آ آ آ اتفاقا" این انگلیسیای اجنبی خیلی هم از ما حمایت کردن و برای اینکه همه جوره ساپورتمون کنن یکی از ژنرال های بنامشونو که اتفاقا"پیش از این سابقه درگیری با نظام در جنگهای کازرون و ممسنی رو داشت هم در اختیارمون قرار دادن. با استفاده از تجربیات همین مزدور تونستیم با آنالیز سخنرانی های رئیس جمهور مردمی و البته کمک دولت انگلیس با چندتا وسیله که از بازار خریدیم تو زیر زمین خونه ما بمب اتم ساختیم و قصد بمب گذاری داشتیم، اما از اون جایی که این انگلیسیا خیلی موذی تشریف دارن جای این کار میخواستیم این بمبایی که ساخته بودیمو تو نیروگاههای اراک و نطنز جاساز کنیم که اگه یه موقع بازرسای آژانس اومدن واسه بازدید، این بمبایی که ما ساختیمو پیدا کنن و میخواستیم از این طریق استفاده صلح آمیز از انرژی هسته ای رو که بزرگترین هدف دولت نهم بوده و به دلیل اصلاح الگوی مصرف بزرگترین هدف دولت دهم هم خواهد بود رو زیر سوال ببریم. اما باز هم سربازان گمنام امام زمان طی یک ایست بازرسی دلاورانه تونستن همه این بمب هارو از تو صندوق عقب پراید یکی از بچه ها پیدا کنن و باز هم تیرمون به سنگ خورد. در کل ما خیلی آدمای غربزده و بی فرهنگی هستیم و هی نا امنی ایجاد میکنیم. حالا که بحث اعتراف داغ است بزار اعتراف کنم که عامل تیراندازی از پایگاه ۱۱۷ عاشورا واقع در میدان آزادی هم ما بودیم. اون روز پس از اینکه با یه عالمه اغتشاشگر دیگه از میدون انقلاب رسیدیم به میدون آزادی رفتیم جلو در پایگاه بسیج و شروع به تحریک اذهان مردم کردیم. البته ما فکر میکردیم اونا هم مثل آقای ا.ن به همه علاقمند هستند و قصد داشتیم با علاقه فراوان باهاشون شوخی کنیم و هی بهشون میگفتیم اگه خایه داری بزن. آخرش نفهمیدم چی شد اون آقا خیلی خایه داشت یا اینکه شایدم تفنگشو داد به من و گفت زرنگی! ا تو خایه داری حمله کن منو خلع سلاح کن و نمیدونم همینجوری با هم بحث میکردیم که ۸ نفر کشته شدن. فکر کنم اصلا"نه ما کشتیم نه اونا. منافقا کشته بودنشون. آخه اون روز تو جمعیت من چند نفرو خودمو با همین دوتا چشمام دیدم که رو پیشونیشون تتو کرده بودن "من منافقم" . فکر کنم کار همونا بوده. اون عکسه هم هست که یه سربازی با لباس سپاه داره به سمت مردم از بالای دیوار همون پایگاه شلیک میکنه هم ساختگیه. من یه کم بیشتر که دقت کردم فهمیدم این عکس هم تو همون استودیو گرفته شده و اون سربازه تو عکس کسی نیست جز "راسل کرو " که گریمش کردن. به هر حال من به نمایندگی از همه اغتشاشگران از همین تریبون همه اتفاقات رو گردن میگیرم و اعلام میکنم ما اغتشاشگران با داشتن حمایت استکبار جهانی و با داشتن طرح و برنامه قبلی به غیر اغتشاشات چند روزه تهران از عوامل اصلی زلزله بم، خشکسالی چندسال پیش، عدم صعود تیم ملی فوتبال به جام جهانی، گرانفروشی و اهتکار مقادیر زیادی پارچه سبز، پنچری اتومبیل آقای ضرغامی، پیروزی حزب ۱۴ مارس در انتخابات لبنان، عدم استقبال دیمیتری مدودوف از آقای ا.ن و بسیاری کارهای دیگر از همین قبیل هستیم و از مردم همیشه در صحنه و انقلابی درخواست داریم زیاد به شورای نگهبان و بازشماری آرا گیر ندهند و بروند دنبال زندگی خودشان وگرنه مجبور میشویم از همین تریبون اعلام کنیم که ما با طرح نقشه دقیق و برنامه ریزی شده و ایجاد یک مهندسی بسیار قوی حدود ۱۴ میلیون از آرای آقای ا.ن را دزدیده و به جای آنها آرایی سبز ریختیم تو صندوق ها و اگر بیش از این اصرار کنید مجبور میشویم لو بدهیم که آن ۱۴ میلیون رای آقای ا.ن را کجا چال کرده ایم. با تشکر. صنف اغتشاشگران غربزده مقیم مرکز. + نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388 4:52 توسط سمیر |
شنبه، شنبه ،شنبه....شاید بدترین شنبه ی عمرم بود. شنبه ی هفته ی گذشته. شنبه ۳۰ خرداد ماه سال هشتاد و هشت. بعد از اون راهپیمایی با شکوه روز پنجشنبه که از توپخونه تا آزادی بود و استراحتی که جمعه داشتیم که یه موقع دوباره از حضورمون به نفع خودشون اشتفاده نکنن، خودمونو کامل آماده و تجهیز کرده بودیم واسه شنبه. ما اغتشاشگرایی بودیم که واسه از بین بردن اموال عمومی خودمونو با پوستر و پلاکارد و پارچه سبز و پرچم سیاه مجهز کرده بودیم و اتفاقا"یه سلاح دیگه هم واسه مقابله با باتوم و چوب و گلوله هم کنار گذاشته بودیم. سلاحمون هم چندتا چسب پهن و سفید بود که روش نوشته شده بود سکوت و چسبونده بودیمشون به دهنامون. ۱۵ نفر بودیم که با هم و همه هم تا دندون مسلح! البته با همون سلاحهایی که کالیبرشون ذکر شد سوار مترو شدیم و رفتیم به سمت میدون انقلاب. تو راه خبر دادن که ایستگاه انقلاب پیاده نشین که اونجا همه رو دارن میگیرن. واسه همین ایستگاه فردوسی پیاده شدیم. توی ایستگاه همه بهمون میگفتن که اینجوری نرین بالا، خودتونو به کشتن میدین، الان همتونو میگیرن ولی یه کم داغ تر از این صحبتا بودیم که این حرفا رومون تاثیری داشته باشه. تو راه که بودیم با هم شوخی میکردیم و از هم میپرسیدیم که آخرین وصیتامون چیه. میپرسیدیم که اگه گرفتنمون و بردنمون اوین وقتی خواستیم بریم ملاقات همدیگه چی ببریم. بیشتر این حرفا واسه شوخی بود و خنده ولی از چهره بعضیا میشد یه کم ترسو تشخیص داد. واسه همینم قبل از اینکه از در مترو فردوسی بیایم بیرون بچه ها رو جمع کردم و گفتم:" همه این حرفارو زدیم که یه کم جو عوض بشه. امروز هم مثل بقیه روزا. میریم و بدون اینکه به کسی کاری داشته باشیم و بی احترامی کنیم با سکوتمون و پلاکاردایی که داریم اعتراضمونو نشون میدیم. نترسین بچه ها هیچ اتفاقی قرار نیست بیفته." وارد خیابون که شدیم گیج و گنگ بودیم. اینهمه مامور؟؟؟!!!!!! تا به خودمون بیایم چند تا از مامورای ضد شورش به دوتا از بچه هامون همون جلوی در متروی فردوسی حمله کردن و با مشت لگد و ضربه های باتوم قبل از اینکه صداشون در بیاد بردنشون. کاری از دستمون بر نمیومد. به راهمون ادامه دادیم ولی توی راه یکی یکی و دوتا دوتا از تعداد بچه هامون کم میشد. آخه هیچکدوممون حاضر نشدیم چسبای رو دهنمونو باز کنیم و همینطور شالهای گردنمونو که تلفیقی از شال سبز و مشکی بود. نزدیکای سر خیابون وصال از اون جمع پونزده نفره مونده بودیم ۴ نفر که نمیدونم چی شد. تو پیاده رو داشتیم به سمت انقلاب میرفتیم که از تو یه کوچه فرعی چندتا لباس شخصی حمله کردن بهمون و حمید رضا رو گرفتن و داشتن با خودشون میبردن که باهاشون درگیر شدیم. هفت هشت تا لباس شخصی و بسیجی بودن و اولش ما چهار نفر. حمیدرضا رو داشتن میبردن و منم دستشو محکم گرفته بودم و نمیزاشتم ببرنش. امید و حامد هم پشت من باهاشون درگیر شده بودن و تونستیم دوتاشونو بزنیم و باتوماشونو ازشون بگیریم و با همون باتوم بزنیمشون که یهو یه سری از این پلیسای ضد شورش که همون حوالی بودن هم بهمون حمله کردن. اون لحظه هیچی نمیفهمیدم جز اینکه افتادم زمین و یه سری آدم بالاسرم با چوب و باتوم به جونم افتادن. هنوز دست حمید رضا تو دستم بود که با یه ضربه باتوم که به دستم خورد دستشو ول کردم. رو زمین خودمو جمع کرده بودم و همچنان داشتن میزدنمون که نمیدونم چی شد.....معجزه بود، خواست خدا بود هرچی که بود، برای کمتر از سی ثانیه مردم با هم متحد شدن و حمله کردن سمتشون و اون لحظه پلیسا مجبور شدن برن عقب و من تونستم از زیر دست و پاشون بیام بیرون و تو اون شلوغی امید و دیدم و با هم فرار کردیم تو خیابون قبل از وصال. بالای ابروم پاره شده بود، سرمم شکسته بود و صورتم پر خون بود. امید هم پاش به حدی درد میکرد که نمیتونست راه بره. آروم آروم خودمونو از شلوغی دور کردیم و داشتیم تو همون خیابون به سمت بالا میرفتیم که رسیدیم به خود لونه زنبور!! یه پایگاه بسیج بود که کلی آدم دم درش تو پیاده رو و خیابون وایساده بودن و دونه دونه ماشینارو چک میکردن. ناچار دوباره برگشتیم به سمت خیابون انقلاب. نرسیده به خود خیابون انقلاب از یه فرعی داشتیم میرفتیم سمت وصال که دو تا لباس شخصی از پشت گفتن آقا یه لحظه بیا اینجا!! تا اینو گفتن من و امید با همون حال شروع کردیم به دویدن و پریدیم وسط خیابون وصال و میخواستیم جلوی یکی از ماشینایی که رد میشنو بگیریم ولی مگه کسی وایمیستاد؟؟ تصور کن دوتا جوون یکی صورتش غرق خون و اون یکی هم راه نمیتونه بره. خلاصه تا بخوان بهمون برسن خدا خیرش بده یه پیرمردی با یه پراید بود و یه خانوم و یه بچه کوچیک هم مسافرش بودن جلو پامون وایساد و گفت بدو بیا بالا بدو. سوار شدیم و خدا رو شکر در رفتیم از دستشون و با اون پیرمرده تا سر امیر آباد اومدیم و از اون طرف هم تا میدون فاطمی اومدیم و تونستیم ماشین بگیریم و برگردیم سمت خونه. شب رفتیم بیمارستان و پای امید رو گچ گرفتن. سر خودمم ۷-۸ تا بخیه زدن. ولی تازه مشکل از آخر شب تازه شروع شد!! خانواده بچه ها دونه دونه تماس میگرفتن که ازشون خبر دارین؟؟ چی میشد گفت؟؟ بگم پسرتونو گرفتن و نمیدونم کجا بردنش؟؟ ولی خلاصه نمیشد جواب هم نداد که. هر جوری که بود جواباشونو دادیم و قرار شد از فردا صبحش با داداش یکی از بچه ها بریم بگردیم دنبالشون. هر جا که بگی رفتیم ولی مگه کسی جوابی به آدم میده. فقط تو استرس بودیم که دوشنبه ۶ تا از بچه ها پیدا شدن. طفلیا رو از همون جا میبرن یه پایگاه بسیج و تا میتونن میزننشون و بعدش گونی میکشن سرشون و تو بیابونای اطراف شهر ولشون میکنن. روز سه شنبه بعد از ظهر هم تونستیم ۵ تا دیگه از بچه ها رو تو اوین پیدا کنیم :(( . اما تا امروز که هشت روز از اون جریان میگذره هیچ خبری از حمیدرضا و حامد نداریم. هر جا بشه دنبالشون گشتیم ولی هنوز هیچی به هیچی. پر از خشمم، پر از نفرتم، پر از کینه ام. این روزا حتی حرف زدن هم برام سخته. خواهش میکنم نیا بگو که این نیز بگذرد که فکر نمیکنم انقدر تعادل روانی داشته باشم که بخوام بدون اینکه حرف بدی بهت بزنم رد بشم و برم. کسری و حمیدرضا، همین دوتا اغتشاشگر وطن فروش غربزده که بی بی سی دیده بودن و ریخته بودن تو خیابونا تا چهره نظام و انقلاب رو خراب کنن، جفتشون ترم آخر عمران ـ آب بودن. داشتن واسه امتحانا آماده میشدن. از بقالی محلشون کلوچه هم ندزدیده بودن چه برسه به دزدی از اموال عمومی. تا حالا با توپ شیشه خونه همسایه رو هم نشکونده بودن چه برسه به تخریب اموال عمومی. حالا کجان؟؟ یکیشون تو اوینه، اون یکی هم اصلا"معلوم نیست کجاست. اصلا"هنوز هست یا باید به نبودنش عادت کنیم؟؟ دعا کنید پیدا بشه وگرنه از عذاب وجدان روانی میشم. وقتی داشتن میبردنش اسم منو صدا میزدو و کمک میخواست. ای کاش نزاریم همه چی عادی بشه برامون. ای کاش یادمون نره چی شده و چی به روزمون آوردن. ای کاش بازم مثل سابق بیخیال اینکه چی شده و چی نشده نریم خرید و مهمونی و مسافرت. یه حکایتی هست که میگه "یه روز یه پادشاهی بود که میخواست مردمشو تست کنه. یه شبه نونی که دونه ای یه تومن بود و کرد ۵ تومن. فرداش مردم انگار نه انگار بازم میرفتن صف وایمیستادن و نونی که تا دیروز ۱تومن بودو ۵ تومن میخریدن. پادشاه وقتی میبینه کار ش تاثیری نداشته فرداش قیمت نون رو میکنه ۱۰ تومن و میگه ایندفعه دیگه مردم صداشون در میاد. اما بازم میبینه مردم همچنان دارن تو صف وایمیستن و نون رو دونه ای ۱۰ تومن میخرن و آب هم از آب تکون نخورده. فرداش میگه باید یه کاری کنم که به غیرتشون بربخوره و صداشون در بیاد. پس دستور میده که از این به بعد هرکی میخواد از دروازه شهر خارج بشه یا میخواد وارد شهر بشه باید یه دور ک*و*ن بده. فرداش میبینه ملت صداشون در اومده و دم دروازه شهر خیلی شلوغه. پیش خودش میگه بالاخره صداشون در اومد و اعتراض کردن و میره که ببینه که مردم چی میگن. میره تو جمعیت و ازشون میپرسه که مشکل چیه؟؟ میگن سلطان به سلامت باد لطف کنید دستور بدهید تعداد ک*و*ن کن ها را در دروازه های شهر بیشتر کنند تا موقع رفت و آمد وقتمان گرفته نشود." احساس میکنم حضور این جماعت چماق به دست انقدر داره برامون عادی میشه که شاید تا چند وقت دیگه بریم بهشون بگیم " ببخشید آقا من از مخالفین دولت هستم و از عوامل اغتشاشات تهران. اگه میشه لطف کنید بدون نوبت منو امروز بزنید عجله دارم میخوام برم سر کار." + نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388 18:14 توسط سمیر |
سلام سید حالت خوبه؟؟ چه خبرا؟؟ چیکارا میکنی؟؟ میدونم سرت شلوغه. میدونم دنبال بیانیه و مصاحبه و این حرفایی ولی سید وقت داری یه ذره به حرفام گوش بدی؟؟ سید دیگه نای نفس کشیدنم ندارم. سید دیدی چیکار کردن باهامون؟؟ به خدا خودمو نمیتونم ببخشم. یادته اون روزایی که با بچه ها واسه رای جمع کردن میرفتیم فیس تو فیس با مردم. نه تو یادت نیست ولی ماها خوب یادمونه. سید یه بار یکی ازم پرسید تو که با این شال سبز و دستبند سبز داری اصرار میکنی که مردم رای بدن اگه تقلب بشه یا اگه کسی که براش تبلیغ میکنی پای حرفاش واینسته،مسئولیت قبول میکنی؟؟ قول میدی که نزاری این اتفاقا بیفته؟؟ بهش گفتم من به سید اعتقاد دارم. میدونم که یا حرفیو نمیزنه یا اگه بزنه پاش وایساده. آخه خودت گفته بودی سید. خیلی جاها اینو گفته بودی. سید یادته وقتی این حرفو تو سالن حجاب زدی همه برات هورا کشیدن. همه دست میزدن و سر از پا نمیشناختن. سید الان من به اون آدما چی باید بگم؟؟ سید این روزا بچه هایی که تو ستادت بودنو دیدی؟؟ نه ندیدی ای کاش که هیچوقت هم نبینیشون چون حال و روزشون دیدنی نیست. سید تو این یه هفته ی آخر بچه ها خیلی اذیت شدن. خیلی کتک خوردن. خیلی فحش شنیدن اما تحمل کردن. میدونی چرا؟؟ همه میگفتیم اشکال نداره صبر میکنیم وقتی سید رئیس بشه دیگه نمیزاره با کسی این کارارو بکنن. میگفتیم سید میاد حقمونو میگیره. میگفتیم بزار هرکی هرچی میخواد بگه، وقتی سید بیاد دیگه صداشون در نمیاد. نه که نزاری حرف بزنن، نه! دیگه روی حرف زدن ندارن. ولی چی شد سید؟؟ سید دیدی روز انتخابات باهامون چیکار کردن؟؟ نه ندیدی ولی حتما" خبرشو برات آوردن. سید همه بچه های صیانتو به زور از تو حوزه ها انداختن بیرون. سید دیدی شب انتخابات جلو وزارت کشور چه خبر بود؟؟ اینم ندیدی ولی حتما" خبرشو که شنیدی. راستی سید محمدو میشناسی؟؟ آره همون پسره که تو سالن حجاب پرچم دستش بود. آره بابا همون پسره که رو دوش علی نشسته بود و پرچم سبزه دستش بود. سید اون شب کجا بودی؟؟ سید پیراهن سفیدم با خون محمد قرمز شده. سید دیروز کجا بودی؟؟ سید دیروز کجا بودی که بچه ها رو میزدن؟؟ سید زن و مرد براشون فرقی نداشت. سید همه بچه هارو میزدن. سید بچه هاتو داشتن قربونی میکردن. کجا بودی دیروز؟ سید ما فقط حقمونو میخواستیم. سید میخواستیم دیگه دروغ نشنویم. سید کجا بودی دیروز؟؟ اما....اما همه اینا فدای یه تار موت فقط یه چیزی ازت میخوام. میدونی چیه سید؟؟ ناراحتم از این تقلبی که بوی تعفن میداد. ناراحتم از این همه دروغ. ناراحتم از این همه ریا. ولی...ولی یه چیزی هست که فکرش داره اذیتم میکنه. سید تو رو سر جدت نزار بچه ها فکر کنن که تو هم اومده بودی که بازیشون بدی. نزار فکر کنیم که تو هم یه تیکه از پازل گول زدن مردم بودی. تو رو خدا نشون بده همه این خونایی که ریخته شد، همه این فحشایی که شنیده شد، همه اون کتکایی که خوردیم ، همه اون فریادایی که زدیم، سید تورور خدا نشون بده که الکی نبوده. سید ازت خواهش میکنم ساکت نمون. سید میدونم دستمون به هیچ جا بند نیست ولی ازت خواهش میکنم نزار این حس پوچی همه وجودمونو بگیره. سید خواهش میکنم یه کاری کن که بچه های سبزت، خاکستری نشن. خواهش میکنم. + نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 13:52 توسط سمیر |
من هزار بار گفتم این یه بار هم روش که این قدیمیا یه چی میدونستن حرف میزدن. به خدا باید با طلا حرفاشونو نوشت. باید در و گوهر چپوند تو دهنشون. ولی نمیدونم چرا انقدر نصفه حرف میزنن؟؟ خوب عزیز من تو که یه کمشو میگی بقیه شم بگو دیگه. خوب تو که میگی با دوست ناباب نگرد. تو که حرف به این قشنگی رو میزنی. خوب قربون شکل ماهت برم چرا نمیگی علاوه بر دوست ناباب با دوست سرباز هم نباید گشت؟؟ خوب چرا نمیگی خطر داره؟؟ چرا نمیگی خریت در کمین است آهسته تر برانید؟؟ خلاصه که بالاخره خیاط هم افتاد تو کوزه و تا اومدم بجنبم که من کیم و اینجا کجاس و این بچه مال کیه دیدم دفتر*چه نظام وظی فه تو دستامه!! و به این ترتیب قرار است پس از خواندن تمامی مفاد و پر کردن و پست کردنش ثانیه شماری کنیم تا برسد روزی که خدا توفیق کرده زیر پرچم خدمت کنیم که چه خوش گفت شاعر که پس هر کردنی، این شتریه که روی همه میخوابه و تر و خشک با هم تو سوراخ میرن. خلاصه این جور که بوش میاد تا یه هفت، هشت دیگه نهایتا" نه ماه دیگه بایس بریم پادگان و این صحبتا. من نمیدونم چه جریانیه که هرکی به پست من میخوره یا جکی بوده یا جکی میشه ولی در هر دو صورت افه خانومیشون برای منه!! دو سه هفته پیش با یه بنده خدایی آشنا شدم که تا دو سه روز پیش فکر میکردم این بابا میتونسته شعبه شماره ۲ و اورجینال مریم مقدس روی زمین باشه و اگه الان میبینی که خیابون بن بست نیست در اثر افتادن از روی اسب یا چمیدونم کاراته ای، تکواندو ای چیزی بوده، هر چند که باید به اون پاراگراف اول اینم اضافه کنم که نمیدونم چرا هر کی به پست من میخوره یا از بروبچه های تیم مرتجعین ارباب حلقه ها بوده یا بعدا" قراره بره تو این باشگاه ثبت نام کنه. در هر صورت شما هم میدونین که خریتِ به موقع هم هنر است و این گونه شده که ما تا حالا سوالی در این موردا از کسی نپرسیدیم و هرکی هر شعری که گفته، عرض کردیم به دیده منت هر چه شما گویید صحیح است و به ما چه اصلا". این بنده خدایی هم که دو سه هفته پیش باهاش آشنا شدم و تا دو سه روز پیش هم فکر میکردم که میتونسته شعبه شماره ۲ و اورجینال مریم مقدس روس زمین باشه هم گویا عضو همین تیم بودن و تازه دو سه روز پیش بود که ما متوجه شدیم ای دل غافل که خانوم از اعضای فیکس تیم هستن و حتی صحبتایی هم شده که یا بازیکن ــ مربی باشن یا اینکه فقط مربی باشن!! اِ اِ اِ دختره وقیح تا بهش دست میزدی همچین غش و ضعف و داد و هواری راه مینداخت که تا همین دو سه روز پیش عذاب وجدان گرفته بودم که آخه نفهم آدم با هر کسی که هر کاری نمیکنه. نمیبینی طفل معصوم داره تلف میشه و از این حرفا. به خدا تو این دوره زمونه همه چیزه فِیک دیده بودم به جز آه و اوه و غش و ضعفِ فِیک که به لطف پروردگار اینم دیدیم. اما حالا چی شد که توانایی تشخیص اورجینال و فِیکشو پیدا کردم؟؟ عرض میکنم خدمتتون. چند روز بعد از اون عذاب وجدان کذایی که داشت منجر میشد یه بلایی سر خودم بیارم خبری رسید مبنی بر اینکه این بانوی محترم شمال به سر میبرند و بسیار سخن از شرح رشادتها و سلحشوریاشون شنیده میشد و اینکه همه ازشون همه جوره رضایت دارن. اولش که این خبرو شنیدم فکر میکردم که سیزده به دره و دروغ سیزده و از این حرفاس ولی بعدا" متوجه شدم اصلا" از این خبرا نیست!! هر جور پیش خودم حساب میکردم میدیدم اون ضعیفه که شبو با من سپری کرده اَص هیچ امکان نداره که از این کارا بلد باشه که این چیزایی که من دارم تعریفشو میشنوم فقط از بانو "کارمن الک*ترا" بر میاید و لاغیر. تو دو به شک باور کردن و نکردن این موضوع بودم که به دوستم گفتم علی پاشو که چه نشسته ای. پاشو اسباب سفر جور کن و مرکب آماده کن راهی جعده شویم که دو سر سود است این سفر. گفت چرا؟؟ گفتم یا اخبار دروغ به گوشمان رسانده اند و پاکی این دختر زیر سوال برده اند که در این صورت غصه نداریم که چرا عذاب وجدان الکی گرفته بودیم و خیالمان راحت شده به عذاب وجدانمان ادامه میدهیم. یا این اخبار راست بوده که به قول ایشون نان دشمنانمان هرکه هست آجر باد و مگر خودمان دندانِ خوردن همچین لعبتی را نداریم؟؟ به هر تقدیر با رفیق شفیقمان عازم سفر شدیم و دریافتیم که آری همه ی آن اخبار راست بوده و اینهمه عذاب وجدان واسه هیچ و پوچ بوده!!! به قول بچه ها یه دعوا زرگری باهاش راه انداختیم و دو تا به در زدیم و دوتا به دیوار و با داد و هوار، خودشو با یکی از دوستاشو از تو دهن یه مشت شیر گرسنه و درنده کشیدیم بیرون. از مهلکه که در رفتیم برگشتم بهش میگم آخه توله سگ، من الان باید چیتو باور کنم؟؟ نه به اون شب و نه به امروز. برگشته چی میگه؟؟ نه جون ما فکر میکنی چی میگه؟؟ اِِ اِ اِ دختره ی وقیح برگشته میگه نمیخواستم فکر بد در موردم بکنی؟؟ آخه یکی نیست بگه جانور، تو خودِ افکار بدی. و از اونجایی که قبلا" هم گفتم و باز هم میگم که خریتِ به موقع هنر است، اینگونه شد که دعوا به خیر و خوشی تبدیل به صلح و صفا شد و همه با هم به سمت رویان رفتیم و اونجا بود که تفاوت جنس فِیک و اورجینال مشخص شد و الان میتونم بگم که این دختر میتونسته شعبه شماره ۲ و اورجینال کارمن الک*ترا در ایران باشه. شایدم هستش. شایدم قراره بشه. شایدم بوده الان ترک کرده. کف نوشت۱: امروز برای اولین بار تو عمرم با یه دختر چشم رنگی دوست شدم! البته یه جورایی سفید و چشم رنگی نیست که نشه تحملش کرد که برعکس اتفاقا" خیلی هم زیاد میشه تحملش کرد. یه جورایی ترکیب بد و خوبه. فکر کن یه دختر لاغر، قد بلند، برنزه(البته رنگ پوستش فِیکه! فکر کنم به تنهایی سولا*ریومو شوهر داده!) ولی چشم رنگی. خیلی ترکیب جالبی بود. از قیافش به نظر میاد زنِ زندگی باشه. فکر میکنم قصد ازدواج داشته باشم باهاش. کف نوشت۲: دیشب با یه بنده خدایی داشتم صحبت میکردم برگشت گفت من از تو مطمئن نیستم. گفتم خوب این که حرف تازه ای نیست. قبلا" هم اینو گفتی. تازه منم از تو مطمئن نیستم. گفت به خاطر اینکه بهت اعتماد ندارم استرس گرفتم. گفتم خوب عزیزم من الان چیکار میتونم بکنم؟؟ اصلا" هر کاری تو بگی میکنیم. یه کم فکر کرد بعد گفت میای بریم رینگ بخریم؟؟ کف نوشت ۳: من قبلا" از این دخترک Rihana متنفر بودم ولی از وقتی آهنگِ Unfaithfull شو شنیدم نمیدونم چرا نمیتونم آهنگ دیگه ای گوش بدم؟؟ واقعا" چرا؟؟ حتما" خیلی قشنگه دیگه. ولی واقعا" قشنگه. + نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388 1:7 توسط سمیر |
دیدی هرچی یهویی پیش بیاد چقدر بیشتر میچسبه. البته خوب که فکرشو میکنی میبینی نه همه چی! ولی بعضی چیزا که یهوییش میچسبه. مثلا" شمال رفتن یهوییش میچسبه. مثلا" وقتی چهارشنبه شب ساعت ۳، چند جانور موذی و بی فرهنگ، مزاحم خواب و استراحتت میشن و میان در خونتون و با یه روش نه چندان جوانمردانه میگن یا لباس بپوش بریم شمال یا انقدر بوق میزنیم که همسایه هاتون بیان بیرون دعوا راه بندازن و تو هم نه اینکه از خدات باشه بری شمال و خیلی وقت باشه که شمال خونت پائین اومده باشه و در به در دنبال چندتا آدم پایه واسه سفر بگردی، و فقط به خاطر ترس از آبروریزی و اینکه مزاحم استراحت و آسایش همسایه ها بشن ناچار میشی که از سر اجبار باهاشون بری و فقط دوتا کوچه بتونی خودتو نگه داری و افه چس بازی و ناز و گوز دربیاری و سر کوچه سوم بگی که خیلی کار خوبی کردین نصفه شب اومدین دنبالم، خیلی هوس شمال کرده بودم، خیلی دوستون دارم و اینجوری بشه که شبونه راهی جاده بشین. قضیه از این قرار بود که چهارشنبه آقا فرزاد همراه دوست دخترشون ساناز و پگاه دوست ساناز رفته بودن فشم و چای و قلیون و شام و این صحبتا. تو راه برگشت دخترا میگن که خیلی خوب بوده و خوش گذشته امشب و فری رو جو میگیره و یه تعارف شابدولعظیمی میزنه که پایه هستین بریم شمال؟؟ و در عین ناباوری دخترا میگن آره بریم!!!!! و اینجا دقیقا" شما میتونید جلوه بصری خر تو گل گیر کرده رو تو صورت فری ببینید :)). خوب برادر من قدیمیا یه چی میدونستن که این همه گفتن " نفهم! تعارف اومد نیومد داره " . آقا فری ماجرای ما یه کم پیش خودش دو دو تا چهارتا میکنه و میبینه به هر حال شمال نطلبیده هم مراده اما این گولاخ رو چیکارش کنیم؟؟ این گولاخ یه دختر خوشگل و خوش لباس و یه نموره پررو بود که بعید به نظر میرسید شب مثل دخترای خوب مسواک بزنه و به همه شب به خیر بگه و بره تو اتاق خواب خودش بخوابه! پس لازم بود که موجود مفلوکی پیدا بشه که این دختر خوشگل و خوش لباس و پررو و یه کمی وراج به همه شب به خیر بگه و با اون بیچاره بره تو اتاق خواب خودش! آقا فری هم که بسیار موجود با حیا و قابل اعتماد و مراقب ناموس مملکتی هستن که حتی روایت داریم به جای واژه فرزاد بسیاری از مردم شهر او را امین ــِـ حیایی مینامیدند. پس امکان نداشت که در حضور دختر خوشگل و خوش لباس و پررو و ورراج و یه ذره پت یاره ای چون پگاه بتونه مثل پسرای خوب مسواک بزنه و شب به خیر بگه و با ساناز بره تو اتاق خواب خودش. و اینجوری میشه که ساعت ۳ نصفه شب میاد در خونه اون موجود مفلوک و بیچاره تا بتونه نقشه شوم و پلیدش رو عملی کنه :)) . و اینگونه شد که با یه لا پیرهن و یه شلوار پوشیده و نپوشیده اومدم برم از خونه بیرون که مادر خانواده از خواب بیدار شدند و فرمودند کجا این موقع شب. عرض کردیم شمال! فرمودند مواظب باشید تو راه اذیتتون نکن. عرض کردیم چشم. فرمودند کدوم طرف میرین؟؟ عرض کردیم با خداس. دعای خیری بدرقه راهمون کردند و داشتم از پله ها پائین میرفتم که مادر دوباره بنده را احضار کردند. گفتم جانم؟؟ فرمودند خواستم کلید بدم برید انزلی دیدم تنبل تر از این حرفا هستین که تا اونجابرید، کلید ویلای مادر جون( مادر بزرگ عزیز تر از جانمان) اینجاس، کلید بهت میدم اما قول بده حتما" برید اونجا که خدا نکرده اتفاقی افتاد بدونم کجا دنبالت بگردم!! عرض کردیم ما خرتان هستیم مادر. زحمتتون میشه. فرمودند فقط خواهشمندم خرابکاری نکن. عرض کردیم به دیده منت. هر چه شما بگوئید. اصلا" میخوای نرم. فرمودند از جلوی چشمانم دور شو و اینگونه شد که با شادی و شعف فراوان پس از حل شدن مشکل مکان به سوی رامسر روانه شدیم :)) . اما بگم از تو راه که با هزار حمد و آیت الکرسی و سلام و صلوات و دعای ابوحمزه ثمالی و جوشن کبیر هر لحظه منتظر بودیم که اون موقع شب هر کدوم از پلیس راه های جان بر کف و در خدمت جامعه خفتمون کنن که کجا به سلامتی ولی از اونجایی که شبا که ما میخوابیم آقا پلیسه هم آدمه به خواب احتیاج داره، جعده در امن و امان و آسایش و آرامش بود و صحیح و سلامت رسیدیم به مقصد. توی راه هم بنده دوباره خیلی زیادی با مردم راحت شدم و دختر بیچاره تا اومد گفت میشه این آهنگ جدیده بنامین رو بزاریم گفتم پگاه جان شما لطفا" اُسکُت. همین لا لو ها بلول برا خودت و به آهنگایی که بزرگترا گوش میدن تو هم گوش کن تا برسیم خونه. آقا دختر مردم ناراحت نشد؟؟ طفلی کز کرد یه گوشه مثل بچه گربه ناله کرد! انقدر ناله کرد و کرد و کرد که مجبور شدیم با شوخی کد دار از دلش در بیاریم قضیه رو و علی رقم میل باطنی بستنی قیفی رو مالیدم تو صورتش که یه کم یخش باز بشه و دقیقا" همونجا بود که متوجه شدم عجب گهی تناول کردم! دختره خر خجالتش نریخت بخواد تا ته راه کرم بریزه بهم؟؟!!! به هر حال و به هر تقدیر رسیدیم به ویلای مادر جون در حالی که به قول یه بنده خدایی هوا دیگه صبح شده بود! و آقا فری رکب دوم رو هم نوش جان کردند. چون وقتی هوا صبح بشه دیگه کسی به کسی شب به خیر نمیگه و نمیره تو اتاق خواب خودش :)) جای دوستان سبز همه چی بر وفق مراد بود و همه شرایط عالی. صبحونه که خوردیم رفتیم لب آب و یه کم وول خوردیم و بساط ناهارو محیا کرده و برگشتیم خونه. اونجا بود سر یه دوراهی بزرگ گیر کردم :)) . خوردن یا نخوردن مسأله این است. اصولا" جایی که فری هست الکل هم هست و جایی که الکل هست محاله که فری نباشه. وقتی اون شیشه دوست داشتنی نمیروف رو میدیدم میگفتم خدایا یعنی من الان باید چیکار کنم؟؟ خدایا این چه بلایی بود سر من نازل کردی؟؟ خدایا .... ای پروردگار مهربان ... خدای بزرگ..؟؟؟ خدایا رفتی؟؟ خدایا صداتو ندارم. برو یه جا آنتن بدی. خدایا ... گوشی....دربست ونک....خدایا؟؟ صداتو ندارم. خودم بهت زنگ میزنم....ونک. و اینگونه شد که گفتم من غلط کرده باشم که مش روب نخورده باشم و مش روب نخوردن یاد داشته باشم. دم غروب هم دوباره یه سرکی به ساحل زدیم و از ترس! اینکه مش روبی که تو شیشه مونده کم بیاد یه شیشه اسمیرنوف هم گرفتیم که دیگه خیالمون راحتِ راحت باشه. تا اینجای ماجرا ما یه اکیپ چهار نفره شاد بودیم که یه اکیپ چهار نفره شاد بودیم تا اینکه یه اکیپ چهارنفره شاد بودیم و شب شد! وقتی شب شد ما دیگه یه اکیپ چهار نفره شاد نبودیم، چون ما دیگه چهار نفر نبودیم. یعنی اولش بودیم ولی بعدش دیدیم که دیگه نیستیم، یعنی هستیم ولی دوتامون نیستن. وقتی که دوتامون نبودن، من بودم و یه دختر خوشکل و کم لباس و پررو و پت یاره که بعد از خوردن مش روب وراج تر از قبل هم شده بود و یه کوچه بن بست. البته نه که کوچه بن بست باشه که بعدتر و طی اکتشافات ثانویه معلوم شد که قبلا" اینجا اتوبان بوده ولی نه که نزدیکه انتخ*اباته دولت خودشو چس کرده افه کوچه باریک میزاره! به هر حال از موضوع دور نشیم که منظور از بن بست این بود که راه پس و پیش نداشتم. یعنی داشتما ولی سخت بود. خوب عقل هم حکم میکنه که شما راه آسون رو ان*تخاب کنی. بن بست بن بست هم نبودا. یه جورایی یه دوراهی بود. اینکه من کنار یه دختر خوشکل و کم لباس و پررو و پت یاره و وراج بشینم و تا صبح مش روب بخورم و خاطرات شخمیشو گوش کنم و گاهی خاطرات شخمی تر براش تعریف کنم یا اینکه کنار یه دختر خوشکل و بی لباس و پررو و پت یاره و کم حرف! و یه کوچولو ثکثی بخوابم و فرداش از خاطرات شخمیه دیشب برای همدیگه تعریف کنیم. خوب مسلما" آدم عاقل هر کاری دلش میخواد میتونه بکنه ولی من راه دوم رو انتخاب کردم تا رستگار شوم. چون مسئله انتخ*ابات یه امر خطیر و ضروریست که حتما" باید در آن شرکت جست و فقط و فقط اون کسی حالا به فتح یا حتی به ضمی رو انتخاب کرد که بتونه در پیشبرد اهداف جامعه به ما کمک کرده و برای چشم انداز های دور راه گشا باشه. و فردا که دوباره هوا صبح شد ما دوباره یه اکیپ چهار نفره بودیم که از قبل شاد تر بودن. صبحونه که خوردیم یه سر رفتیم کنار ساحل و یه قلیون چوقیدیم و زودتر برگشتیم که به شب ــِـ جاده نخوریم! :)) کف نوشت۱: دموکراسی لازمه ی جامعه آزاد و انتخ*ابات لازمه ی دموکراسی است. من دوست دارم برای داشتن دموکراسی بیشتر روزی یک الی دو وعده رأی بدهم. پای وطن که به میون بیاد حتی حاضرم تا پای جون هم رأی بدهم. کف نوشت۲: با فرزاد به این نتیجه رسیدیم که قدیمیا همیشه هم حرفاشون درست نبوده. کی گفته دختر باید سفید باشه و یه پره گوشت داشته باشه؟؟ دختر باید سبزه باشه و قلمی. + نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 1:0 توسط سمیر |
" تابستان! فقط استراحت یا کمی هم مطالعه؟؟ کتاب های تابستان کا*نون فرهن*گی آمو*زش."
دیروز تو یه ساعتی که منتظر دوستم بودم صدای اون خانومه که هی اینو میگفت مخمو به گ داد. البته بعد از اینکه دوستم اومد هم اون خانومه همینو میگفت ولی ما سعی میکردیم باهاش قهر باشیم و بهش توجه نکنیم و بعضی وقتا هم براش زبون درازی میکردیم. ولی در کل اون خانومه خیلی شلوغ میکرد. کف نوشت: هنوزم مثل بچگیام وقتی گوجه سبز میخورم، اون که از همه سبزتر و گنده تره رو آخر همه میخورم!!! + نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 0:12 توسط سمیر |
به دعوت این خانوم قراره اینجا از قوانین زندگیم بنویسم. حالا درسته که دوره دوره ی هرج و مرج و بی قانونیه ولی به هر حال رو حرف این خانوم نمیشه حرف زد و دستوراتشون باید انجام بشه. الکی که نیست پرنسسی هستن برای خودشون. مملکتی رو میچرخونن. کلی خدم و حشم دارن :)) قوانینی که تو زندگیم دارم یه سریاشون از قدیم الایام بودن و هستن و خواهند بود و بعضیاشونم به تازگی به شکل یه قانون در اومدن و دارم انجام دادنشون رو تمرین میکنم. قوانین قدیمی: ۱- من با ارزشترین و محترم ترین موجود روی این کره خاکی هستم. برای خودم بیشترین ارزش و احترام رو قائل هستم تا بقیه هم برام ارزش قائل باشن و بهم احترام بزارن. چون مردم همون چیزی رو میبینن که تو بهشون نشون میدی. ۲- بدون هیچ ترسی از عواقب کار، اونجایی که لازمه بگو "نه" ! ۳- زیر بار حرف زور نرو . به هر قیمتی! ۴- هیچوقت با دوست صمیمیت، شریک نشو. ۵- برای آدما بیشتر از توانت انرژی نزار مگه اینکه مطمئن (خیلی مطمئن) باشی که ارزششو دارن. ۶- واسه آدمایی که تو اکیپای مختلف میشناسی یه حریم بزار و نزار با همدیگه برخورد داشته باشن. ۷- یک نفر رو برای خودت داشته باش که بتونی حرف دلتو بهش بگی و فقط و فقط با همون آدم دردودل کن و حرفاتو به کس دیگه ای نزن. ۸- اگر پای حرفای کسی نشستی سعی کن شنونده خیلی خوبی باشی و برای دوستات رازدار خوبی باش. ۹- هیچوقت رابطه ای که یه بار کات شده رو دوباره شروع نکن. ۱۰- قبل از اینکه حرف بزنی به تک تک کلماتت فکر کن که بعدا" پشیمون نشی. ۱۱- بلند پرواز باش و به موفقیت کوچیک قانع نشو. ۱۲- با آدمایی بگرد که از راه رفتن باهاشون تو خیابون احساس غرور کنی. ۱۳- دروغ نگو. به هیچ قیمتی! اما قوانین جدید: ۱- به هیچ کس صد در صد اعتماد نکن. ۲- در مورد هیچ کس قضاوت نکن. ۳- اجازه نده حرف دیگران وادار به عکس العملت کنه. ۴- به هیچ چیز و هیچ کس وابسته نشو. ۵- اشتباهاتو گردن بگیر و سعی کن برطرفشون کنی. ۶- همیشه یه وقتی رو برای تنها بودن در نظر بگیر. ۷- هروقت احساس کردی حس بدی به یه محیط داری بدون در نظر گرفتن عواقبش، اونجارو ترک کن. امیدوارم که بتونم از پس انجام همه اینا بر بیام :)) منم پرستوی عزیز ، آوین خانوم و دلای نازنین رو دعوت میکنم که اگر وقت داشتن و دوست هم داشتن بازی کنن. در ضمن هرکسی که دوست داره این بازی رو انجام بده از طرف من دعوته. :)) + نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 20:52 توسط سمیر |
یکی از همین شبای گذشته، خونه یکی از بچه ها: من: خانوم چرا بچه ها میگن شما خیلی دافی؟؟ اصلا" نظر خودتون در این مورد چیه؟؟ برای بینندگان ما صحبت کنید. یکی: بینندگان شما لطف دارن. منم به نظرشون احترام میزارم و تأییدشون میکنم. من: خانوم شما یه منبع غنی شده اعتماد به نفسی. فکر کنم وقتش باشه تحریمت کنن. داری میری سمت ساختن بمب اتم با کلاهک اعتماد به نفس. یکی: نه نترس. اصلا" خودت چی؟؟ شما فکر میکنی پافی؟؟!!!! من: مممم من بیشتر فکر میکنم پیف پافم. مواظب باش جونتو نگیرم. یکی: اِ مگه بلدی؟؟؟؟!!!! من(تو دلم با خدای خودم راز و نیاز میکنم! خدایا توبه. خدایا من که چیزی نگفتم. خوب خدایا یه چیزی هم به اون بگو. خودش داره شروع میکنه. ولی خدایا حیفه ها. میگم بیا این دفعه رو چشماتو ببند گیر نده، به جاش دفعه بعدی رو دوبل حساب کن. قبوله؟؟ خیلی هم خوب. مبارکمون باشه). : مگه شما نمیدونی؟؟ یکی: چیو؟؟ من: اینکه اینجا همه کوکولی بازن. شب بریم تو اتاق ببینی....؟؟؟ یکی: جدا"؟؟ من: باور کن. .... یکی: بچه ها یه چیزی خونه جا گذاشتم. با سمیر میریم و برمیگردیم. بچه ها: بـــــــله. مبارکتون باشه. من: شام منتظر ما نباشین. ممکنه اون چیزی که خونه جا گذاشته، گم شده باشه، نتونیم به این زودیا پیداش کنیم. بچه ها: مـــــــــرض!!! .......................................................... در تمامی متون و منابع به جا مونده از داستان ها و افسانه های ایران و یونان باستان یک نکته مشترک وجود داره که توجه هر خواننده و یا بیننده ای رو به خودش جلب مبکنه. با همه تضاد و جنگ هایی که بین این دو ملت وجود داشته جای تعجب بسیار وجود داره که چگونه یک روز خاص در تاریخ این دو ملت نقشی بارز و بسیار پر رنگ رو بازی میکنه. میتونم برای درک بهتر موضوع چندتا مثال براتون بزنم. ۱ـ اون روزی که ارشمیدس فیلسوف و دانشمند بزرگ و برجسته، خیلی ثکثی پرید تو خیابون و فریاد زد: اورکا..اورکا. هرودوت به شدت تأکید داره اون روز همین روز بوده و غیر از این امکان نداره. ۲- حتما" این رو میدونید که تو افسانه های یونان زئوس خدای خدایان بوده و همینطوری اینم میدونید که زئوس با همه خداییش خیلی دنبال عشق بازی و این صحبتا بوده. این حکایت سینه به سینه نقل شده و به سینه من رسیده و منم میخوام به سینه شما منتقلش کنم که طبق تحقیقات دانشمندان اجنبی که عامل استکبار جهانی بوده و مرگ بر آمریکا طی تحقیقاتشون و از روی سیاحت ستاره های آسمون به این نتیجه رسیدن که زئوس دقیقا در همین روز با هرا ( ملکه آسمان) رابطه داشته که در اثر این رابطه آرس(خدای جنگ) به دنیا اومده. ۳- در ماه دسامبر سال ۱۸۸۲ میلادی فردریش نیچه (بزرگترین فیلسوف اروپا) پیش بینی میکنه که صد و چهار سال بعد در این روز یه اتفاقی میفته، که چون مردم نمیتونن حرفای منو الان درک کنن، اون موقع هم نمیتونن درک کنن که چه بلای آسمانی ای نازل شده و فقط ممکنه همون روز اما در سال ۲۰۰۹ صداش در بیاد که هم من چی گفتم هم اون اتفاق چی بوده. مثال در مورد این روز بسیار زیاد هستش که به علت زیغ وقت از نوشتن این مثال ها معذوریم ولی دوستانی که مایل به کسب اطلاعات بیشتر هستن میتونن به اینجا مراجعه کنن. به هر حال هر واقعه تاریخی میتونه نقض بشه و حتی کلا" بی پایه و اساس باشه که قابل تحقیق هم هست و میشه در موردش به بحث و گفتگو پرداخت اما نکته ای که من با اطمینان میتونم در موردش صحبت کنم و برای اثبات ادعای خودم بر خلاف گالیله که هیچ شاهد و مدرکی نداشت میتونم شاهد و مدرک بیارم اینه که روز هفدهم اردیبهشت ماه، روز تولدمه!!!! :)) کف نوشت: از آلبوم جدید سیروان بسیار خوشمان آمده مخصوصا" آنجا که میگوید تو مریضی! + نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 0:18 توسط سمیر |
|